شعر نظرش به شيطان است ، بالاخره شيطان هر چه بود در مقابل او خود نشان داد ؛ اين نهايت كمال است براى شيطان و نهايت بدبختى و ذلت است از آدم و از همهء فرشتگان كه تا خدا گفت سجده كنيد ، همهء فرشتگان گفتند چَشم . آن كه از خودش شخصيت نشان داد شيطان بود ، گفت ابداً ، اعتنا ندارم . حرفشان به اين شكل است .
تكبر ، تسليم نبودن ، عصيان كردن ولو در مقابل خدا ، كمال انسانيت است . شيطان شدن و « نه » گفتن ، سجده نمىكنم ، امرت را اطاعت نمىكنم ، اين كمال است ، چون در مقابل او هم باز از خودش خود نشان مىدهد ، شخصيت نشان مىدهد ، بىشخصيتى نشان نمىدهد كه بگويد بله .
داستان گربهء مزاحم
اين همان العزيز الكريم است كه قرآن دارد مىگويد . حالا در قديم آن العزيز الكريمها فلسفه نداشتند ، امروز اگزيستانسياليسم دارد فلسفه هم برايش مىسازد . داستان معروف آن گربهاى است كه يك بابايى گربهء مزاحمى داشت و هر وقت سفرهاش را پهن مىكرد اين گربه مىآمد يك « مَوْ » مىگفت . او هم چيزى به او مىداد ولى گربه هم كه بىحياست ، گوشتهايش را مىدزديد . او هم نمىخواست اين گربه را ناراحت كند . براى اينكه خودش را از شر او خلاص كند ، روزى گربه را داخل جوال كرد و رفت در محلهء ديگرى انداخت و خيال خودش را راحت كرد . سر ظهر كه آمد سفرهاش را پهن كرد و با خيال راحت نشست ، ديد گربه آمد سر سفره گفت « مَوْ » . عجب كارى ! اين از كجا راه را پيدا كرد ؟ ! اين دفعه رفت او را در بيرون شهر انداخت ، باز به خيال اينكه خيال خودش را راحت كرده . روز ديگر آمد سر سفره نشست ، باز اين گربه آمد گفت « مَوْ » . خدايا اين را چكار بكنم ؟ به شر اين گرفتار شدهام ! آخرش گفت من يك بلايى به سر تو بياورم كه ديگر نتوانى بيايى .
رفت تختهاى درست كرد و روى آن را قيراندود كرد و پاى گربه را روى اين قيرها محكم كرد و او را برد در رود نيل روى آب رها كرد . گربه هم رفت . اتفاقاً حاكم وقت در كنارى نشسته بود و داشت اين رود را تماشا مىكرد ، يك وقت از دور ديد يك موجودى دارد به اين سو مىآيد . وقتى نزديك شد به غواصان گفت ببينيد آن چيست ، برويد آن را بياوريد . غواصان رفتند نزديك ، ديدند يك گربه است ، ولى امر بود بايد مىآوردند ، گربه را سالم آوردند تحويل دادند . حدس زدند ، گفتند هر كه