سَواءِ الْجَحيم » به فرشتگان گفته مىشود اين را بگيريد و بكِشيد به همان وسط جهنم ببريد ، اين ديگر زقّوم است ، درختش هم آنجا روييده است . «
ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمِيمِ
» از بالاسر او هم از عذاب آب داغ بر فرق او و بر سر او بريزيد ، كه دو عذاب است : عذابى كه از درون خودش مىكشد و عذابى كه از بيرون به نحو ديگرى بر او مىريزد ، كه باز خود اين هم تجسم گناه گناهكار در دنياست ؛ رنجهايى كه در درون خودش متحمل مىشود كه اثرش را در اين دنيا احساس مىكند ، و رنجها و عكسالعملهايى كه عملهاى كثيف و بد دارد كه از ديگران هم به انسان مىرسد . بعد به او مىگويند : «
ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ
» بچش ، تو همان آقاى عزيز و بزرگوار دنيا هستى ، يعنى همان كسى هستى كه در دنيا آنچنان مغرور بودى ، براى خودت عزتى و شخصيتى و اهميتى قائل بودى ما فوق اينكه سخن خدا را گوش كنى ، ( قبلًا خوانديم : وَ أَنْ لاتَعْلوا عَلَى اللَّه « 1 » ) علوّ علَى اللَّه داشتى ، مىخواستى بر خدا تكبر بجويى ؛ چون امر خدا را دون شأن دانستن ، بر خدا تكبر كردن است و اين شنيعترين اقسام تكبر است .
سخن سارتر دربارهء عصيان در مقابل خدا
بعضى از فلسفههاى امروز ، ايستادن در مقابل خدا را عالىترين كمال انسان مىشمارند . ژان پل سارتر كتابى دارد به نام خدا و شيطان بر اساس فكرها و حسابهايى كه راجع به مفهوم آزادى انسان دارد و راجع به اينكه اصلًا تمام شخصيت انسان آزادى است و لازمهء آزادى همان « نه » گفتن و تمرد كردن و تسليم هيچ چيزى نبودن و در مقابل همهچيز عاصى بودن ( عصيان مطلق ) و ايستادن در مقابل همهچيز و از آن جمله خداست ( حالا به خدا هم چندان اعتقاد ندارد : اگر خدايى باشد ) . همين ديشب مقالهاى را يكى از همين تيپ افراد در روزنامهء كيهان نوشته بود راجع به حافظ ، و در واقع بايد گفت راجع به مسخ حافظ . اين بيچاره را هم آنچنان دارند مسخ مىكنند كه خدا مىداند ! ظاهراً به مناسبت اين شعر ( كه اصلًا اين شعرهاى حافظ را هم هيچ درك نمىكنند ) : « جلوهاى كرد رخش ديد ملك عشق نداشت » بحث را كشانده بود به مسئلهء شيطان و خدا ، كه حافظ هم شايد در فلان
هامش
( 1 ) . دخان / 19 .