كه تير به امام اصابت كرد . در همان عالم خواب گفت : اسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّى وَ اتوبُ الَيْهِ ، عجب كار بدى كردم ! اين دفعه ديگر نمىكنم . دفعهء دوم تير آمد . تا نزديك او شد دومرتبه خودش را خم كرد . چند دفعه اين جريان تكرار شد ؛ ديد بىاختيار خم مىشود . در اين هنگام امام به او فرمود : انّى لااعْلَمُ اصْحاباً خَيْراً وَ لا افْضَلَ مِنْ اصْحابى من اصحابى از اصحاب خودم بهتر نمىشناسم . يعنى تو خيال كردهاى هر كه كتاب خواند مجاهد مىشود ؟ ! اين حقيقتى است : مَنْ لَمْ يَغْزُ وَ لَمْ يُحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلى شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ كسى كه عملًا مجاهد نبوده است يا لااقل اين انديشه را نداشته كه مجاهد باشد در درون روحش يك دورويى وجود دارد يعنى موقع جهاد كه مىشود در مىرود .
داستانى در مثنوى است كه با اين حديث ، خوب تطبيق مىكند . مىگويد يك مرد زاهد و عابدى بود كه همهء واجبات و مستحبات را بجا مىآورد . يك وقت با خودش فكر كرد كه من همهء كارهاى ثواب را انجام دادهام مگر جهاد را . نماز زياد خواندهام ، روزه زياد گرفتهام ، زكات دادهام ، حج رفتهام ولى جهاد نكردهام . به مجاهدينى كه در آن زمان بودند - زمان صليبيها - گفت اگر يك وقت جهادى پيش آمد ما را هم خبر كنيد كه به اين ثواب نائل بشويم . گفتند بسيار خوب ، تو را هم خبر مىكنيم . يك روز آمدند اين آقايى را كه به عمرش جهاد نديده بود خبر كردند كه آقاى زاهد بفرماييد برويم جهاد . اسبى هم براى او تهيه كردند و راه افتادند . يك روز در خيمه نشسته بودند ، يك مرتبه شيپور به صدا درآمد ، حمله شروع شد . آنها كه سرباز بودند و سربازى كرده بودند مثل كبوتر پريدند روى اسبهاشان و رفتند . اين آقاى زاهد تا جنبيد و رفت لباسهايش را به تن كرد ، تير و كمانش را به پشتش انداخت ، شمشيرش را برداشت و اسبش را آماده كرد يكى دو ساعت طول كشيد .
آنها برگشتند . گفت : قضيه چه بود ؟ گفتند : بله ، رفتيم و دشمن چنين بود ، از كجا حمله كرده بود ، زديم و كشتيم و چنين كرديم و برگشتيم . گفت : عجب كارى شد ! پس ما چى ؟ ! گفتند : تو كه نجنبيدى . گفت : پس ما از درك اين ثواب و از اين فيض محروم مانديم . يكى از سربازها گفت : حالا براى اينكه دستت خالى نماند ، يكى از آن شريرهاى دشمن كه خيلى مسلمان كشته بود ما او را به اسارت گرفتيم و اكنون در خيمهاى است و كَتش را بستهايم و اصلًا بايد اعدام بشود . خيلى آدم بدى است .
براى اينكه تو هم به ثواب نائل شده باشى برو او را گردن بزن . زاهد رفت . تا رفت
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 325
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٢٥