تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
موسىالرضا در هيچ كارى مداخله نمىكند ؟ ! درست است كه شما شرط كرده‌ايد ، ولى اين يك نماز بيشتر نيست . همين‌قدر برويد كه ديگر مردم خيلى به ما حرف نزنند . فرمود : بسيار خوب ، من مىروم اما به آن سنتى رفتار مىكنم كه جدم رفتار مىكرد ؛ يعنى به سنت اسلامى كه جدم عمل كرد عمل مىكنم نه به اين سنتهايى كه امروز رايج است . گفتند در اين جهت مختاريد . اعلام شد كه نماز عيد قربان را على بن موسىالرضا عليه السلام مىخواند . حدود صد و پنجاه سال بود - از زمان معاويه تا زمان مأمون - كه معمول شده بود خلفا با جلال و شكوه و جبروت بيرون بيايند . مردم هم بىخبر ، گفتند لابد وليعهد هم با همان جلال و جبروتهاى معمول بيرون مىآيد . رؤساى سپاه ، اعيان و اكابر لشكرى و كشورى بنىالعباس كه حكم شاهزاده‌هاى آن وقت را داشتند همه آمدند درِ خانهء حضرت كه با ايشان بيايند به نماز . اما به رسم سابق ، اسبهاى خود را زين و يراق كرده و گردنبندهاى طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند ، خودشان چكمه‌هاى مخصوص به‌پا كرده و مسلح شده بودند ، شمشيرهاى مرصّع به كمر بسته بودند با يك جلال و جبروت عجيبى . ولى حضرت قبلًا فرموده بود من مىخواهم مثل جدم بيرون بيايم . در داخل منزل كه بودند به عده‌اى از كسانشان فرمودند : اين‌طور كه من مىگويم رفتار كنيد . وضو گرفتند و آماده شدند . حضرت خيلى ساده پاها را برهنه كرد و ضامنهاى كمر را بالا زد ، عصا را به دست گرفت و ذكرگويان حركت كرد : اللَّهُ اكْبَرُ اللَّهُ اكْبَرُ اللَّهُ اكْبَرُ عَلى ما هَدينا وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلى ما اوْلينا . اطرافيان هم با حضرت همصدا شدند . همه منتظر بودند . در كه باز شد يك وقت ديدند امام با آن هيئت آمدند بيرون : اللَّهُ اكْبَر . جمعيت بىاختيار گفت : اللَّهُ اكْبَر . از اسبها پياده شدند و آنها را رها كردند و لباسها را كندند . چكمه‌ها را طورى بسته بودند كه از پاها بيرون نمىآمد . نوشته‌اند خوشبخت‌ترين افراد كسى بود كه يك چاقو پيدا مىكرد كه چكمه‌ها را پاره كند و دور بيندازد . اشكها جارى شد . تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادى و دنيايى و زر و زيور و اسب و شمشير بيرون بيايند ؛ برعكس ، جلال و جبروت معنوى جايش را گرفت . اينها هم فرياد كشيدند : اللَّهُ اكْبَر . مردم ديگر هم فرياد كشيدند : اللَّهُ اكْبَر . زنها و بچه‌ها روى پشت‌بامها جمع شده بودند كه جلال وليعهدى را ببينند . يك وقت ديدند اوضاع طور ديگر است . نوشته‌اند يك مرتبه تمام شهر مرو فرياد اللَّهُ اكْبَر شد و صداى ضجّه و گريه در شهر بلند شد . جلال چند برابر شد اما در سادگى و معنويت . راه افتادند به طرف