مصلّى ( چون نماز عمومى است مستحب است زير آسمان خوانده شود . ) چنان جمعيت هجوم آورد و چنان ابراز احساسات مىكردند كه گويى زمين و آسمان مىلرزد . جاسوسهاى مأمون به او خبر دادند كه قضيه از اين قرار است ، اگر اين نماز را امروز على بن موسىالرضا بخواند تو ديگر مالك چيزى نيستى . اگر از همانجا به مردم بگويد برويم سراغ مأمون ، همان لشكريان خودت به سراغت خواهند آمد و تكهتكهات خواهند كرد . هنوز كه كار به آنجا نكشيده جلويش را بگير . اين بود كه آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش كه شما خسته و ناراحت مىشويد و خليفه گفته من راضى نيستم ، مانع ايشان شدند . فرمود : من كه اول گفتم كه من اگر بخواهم بيايم ، با آن زىّ بيرون مىآيم كه جدم بيرون مىآمد . جدم اينطور مىآمد .
عبادت اسلامى هم اينطور شده بود ، تا چه رسد به جهادشان . ولى به تدريج جهادهاى اسلامى رنگ جهادهاى مادى ديگران را گرفت ، و چه اشتباهات بزرگى [ حكام اسلامى مرتكب شدند ! ] خدا لعنت كند معاويه را كه اين كار از او شروع شد .
در زمان خلافت عمر ، معاويه استاندار سوريه بود و بيزانس ( روم شرقى ) كه مركزش همين اسلامبول فعلى و قسطنطنيه قديم بود همسايهء ديوار به ديوار سوريه بود . عمر در سفرى كه به شام مىآمد ، به تبعيت از سنت پيغمبر كه هنوز بهم نخورده بود با يك زىّ سادهاى مىآمد . خودش بود و يك مركب - كه ظاهراً شتر بوده و غلامش كه به نوبت سوار مىشدند . گاهى خودش سوار مىشد غلام پياده بود و گاهى غلام سوار مىشد و او پياده بود . مشك آبى داشتند و يك مقدار نان خشك . معاويه و لشكريانش با جلال بسيار آمدند بيرون به استقبال خليفه . مردم شام كه هنوز خليفه را نديده و به استقبال آمده بودند از اينها رد مىشدند و گاهى از اينها مىپرسيدند از موكب خليفه چه خبر داريد ؟ اينها هم جوابى نمىدادند ، تا خود معاويه و همراهانش رسيدند كه آشنا بودند . همين كه عمر چشمش به اينها افتاد كه با آن جلال و جبروت مىآيند ، از مركبش پياده شد ، دامنش را پر از سنگ كرد و پراند به معاويه و گفت :
اين چه وضعى است كه درست كردهاى ؟ ! ولى معاويه آنقدر زيرك و زرنگ و حقهباز بود كه بالاخره خليفه را قانع كرد . گفت : چون ما در مجاورت بيزانس هستيم مصلحت اسلام چنين اقتضا مىكند . خليفه هم سكوت كرد .
به اين شكل جلال معنوى را تبديل به همين شوكتهاى مادى كردند ، در صورتى كه قدرت در جلال معنوى است . سرّ موفقيت مسلمين در قدرت روحى و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٧٨