تا آنجا كه يك مرتبه يك آيهء قرآن مىخواند كه :
هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ
« 1 »
.
با وجود آنكه سخن على عليه السلام آنهمه اوج و موج دارد در عين حال وقتى اين آيهء قرآن در وسط آن مىآيد گويى آب روى حرفهاى قبل ريخته مىشود و چنان مىنمايد كه در يك فضاى تاريكى ستارهاى پديد آيد !
اصلًا سبك ، سبك ديگرى است و انسان نمىتواند آنچه احساس مىكند بيان نمايد ! در اين آيه چنان قيامت تجسم يافته كه كاملًا روشن مىگردد كه چگونه انسان به مولاى حق خودش در مقابل اينهمه مولاهاى باطل بازگردانده مىشود .
عصر قرآن عصر فصاحت و بلاغت است ؛ يعنى تمام هنر مردم آن زمان فصاحت و بلاغت بود .
اين مطلب معروف است كه بازارى داشتند به نام « بازار عُكاظ » . در ماههاى حرام كه جنگ قدغن بود ، اين بازار عرصهء هنرنماييهاى شعرى بود . شعراى قبايل مختلف مىآمدند و شعرهايى را كه سروده بودند در آنجا مىخواندند . شعرهايى كه در آن بازار انتخاب مىشد به ديوار كعبه مىآويختند .
هفت قصيدهاى كه به « معلَّقات سبع » مشهور است از اشعارى بود كه بالاتر از آنها به نظر عرب نمىرسيد . مدتها به همان حالت باقى مانده بود . بعد از آمدن قرآن خودشان آمدند و آنها را جمع كردند و بردند .
لبيد بن زياد از شعراى درجهء اول عرب است . پس از نزول قرآن ، وقتى مسلمان شد به كلى ديگر شعر نگفت و دائماً كارش قرآن خواندن بود .
به او گفتند : چرا حالا كه مسلمان شدى ، ديگر از هنرت در دنياى اسلام استفاده نمىكنى و شعر نمىگويى ؟
گفت : ديگر نمىتوانم شعر بگويم . اگر سخن اين است ، ديگر آن حرفهاى ما همه هجو است و من آنقدر از قرآن لذت مىبرم كه هيچ لذتى براى من بهتر از آن نيست .
هامش
( 1 ) . يونس / 30 .