از پايههاى اصيل شعر محسوب مىشد ندارد ؛ و علاوه بر وزن و قافيه ، از ركن ديگر شعر كه تخيل است هيچ استفاده نكرده بلكه مطالب را بدون هرگونه تخيلى بيان نموده است .
مراد از تخيلات همان تشبيههاى مبالغهآميزى است كه در اشعار آورده مىشود تا آنجا كه گفته شده است : « احْسَنُ الشِّعْرِ اكْذَبُهُ » يعنى بهترين شعرها دروغترين آنهاست ، چون هرچه دروغتر باشد قشنگتر مىشود ، مثل اين شعر فردوسى :
ز سمّ ستوران در آن پهن دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت
هركس بشنود مىگويد به به ! اما چقدر دروغ است ؟ ! دروغ ديگر از اين بزرگتر نمىشود گفت . مگر با بهم ريختن چندتا اسب در محدودهء بسيار كم و گرد و خاك كردن سمهاى آنان ، آسمانِ هفت طبقه هشت تا مىشود و زمين هفت طبقه شش تا ؟
دروغ خيلى بزرگ است ولى به خاطر دروغ بودن زيباست . و يا شاعر ديگرى مىگويد :
يا رب چه چشمهاى است محبت كه من از آن * يك قطره آب خوردم و دريا گريستم
طوفان نوح زنده شد از آب چشم من * با آنكه در غمت به مدارا گريستم
بسيار جذاب و شيرين است ولى به همان دليل كه خيلى دروغ است خيلى شيرين است . و البته اين دروغ هم نيست و شرعاً هم دروغ محسوب نمىشود بلكه هنر است و يك نوع زيباسازى سخن به شمار مىآيد . ولى قرآن اساساً دنبال اين گونه مطالب نرفته است .
علاوه بر اين ، اين گونه زيباييهاى سخن تنها در موضوعات خاصى امكان دارد :
عشقى يا حماسى يا مدّاحى افراد و يا هجاى آنان ، و هيچ يك از شعرا نمىتوانند و نتوانستهاند در معنويات اظهار هنر بكنند و اگر احياناً بخواهند در معنويات وارد شوند چون نمىشود در خود معنا هنرنمايى نمايند معنى را در لباس ماده تجسم مىدهند و با زبان كنايى آن معنا را بيان مىكنند .
مثلًا مىخواهند از معرفت بگويند ؛ آن را در لباس « مِى » در مىآورند . يا مىخواهند از جلال ذات حق سخن برانند ؛ به « زلف » چنين تعبير مىكنند . و يا از اينكه هستىِ خودش را در راه او داده و به مقام فناى فىاللَّه رسيده ، چنين تعبير