نظر را رد مىكند . و البته احياناً قدرت و ثروت توانستهاند در مذهب تأثير بگذارند و بدعت و تحريف به وجود آورند ، ولى متقابلًا بيشتر مذهب توانسته به عنوان يك عامل قوى و نيرومند در سرنوشت بشر مؤثر باشد .
اصالت از آنِ حق است
از نظر قرآن مجيد ، شر و باطل اصالتى ندارد بلكه زائدهاى است كه به طفيل حق پيدا مىشود . مثل سايه و نور يا ظلمت و نور كه هر دو هستند ولى ظلمت در مقابل نور اصالتى ندارد ؛ يعنى ما دو واقعيت نداريم كه از دو منشأ مختلف سرچشمه گرفته باشند ، يكى نور باشد ديگرى ظلمت ، بلكه اصلْ نور است و آنجا كه نور نيست ظلمت است نه اينكه آنجا كه نور نيست چيز ديگرى ضد نور وجود دارد . ظلمت همان نبودن نور است .
و يا نظير مسئلهء سلامت و بيمارى است ، به اين معنا كه اگر بدن انسان بخواهد سالم باشد بايستى در آن تعادل برقرار گردد ؛ يعنى مثلًا گلبولهاى سفيد خونش از مقدار معين نه بيشتر باشد و نه كمتر ، و همچنين گلبولهاى قرمز خونش ، اورهء خونش ، فشار خونش . مرض چيزى نيست جز نبودن سلامتى و آنچه كه در بدن انسان اصل است همان تعادل و سلامتى است و اگر در اثر ناميزانى طبايع مرضى پيش آمد خواه ناخواه به اصل اوليه كه سلامتى باشد برخواهد گشت .
جامعهء انسان به همانگونه كه بدن محتاج تعادل و سلامتى است ، به صداقت و امانت ، به ايمان و عفت احتياج دارد و نمىشود جامعه از اينگونه مفاهيم خالى باشد و اگر به كلى خالى شد نمىتواند حتى يك روز دوام بياورد ؛ و اگر چندى هم ظلم و تعدى و ناامنى و بىعفتى غلبه كند ، از آنجا كه اصلْ خير و نور است و ظلمت و شر موقت است ، به زودى به طبع اوليهء خودش برمىگردد .
نظر قرآن در چند نكته خلاصه مىشود :
1 . باطل اصالتى در جهان ندارد بلكه به طفيل حق پيدا مىشود .
2 . به همين دليل كه اصالت ندارد دوام هم ندارد ؛ آنچه كه دوام دارد حق است .
3 . در عين اينكه اصالت ندارد و دوام و استمرار هم ندارد ، يك گسترش ظاهرى چشمگير دارد كه اگر چشم حقيقتبين نباشد انسان اصالت را به باطل مىدهد و فكر مىكند كه حق چيز كوچكى است در مقابل باطل .