يعنى همان چيزى كه اول به عنوان يك قاتُق نان پيدا شده بود ، به صورت بلاى جان در مىآيد . هر مذهبى و هر فلسفهاى و هر تز اخلاقى كه از طرف مصلحى پيدا شده به همين سرانجام دچار گشته است .
مىگويند : اين وضع همواره ادامه دارد و هيچ چارهاى هم نيست مگر آنكه روزى وضع زيربنا - كه همان روابط توليدى است - الزاماً و خود به خود تغيير كند ؛ يعنى يك روز بشر به علت نقص اين زيربنا اجباراً به صورت اشتراكى زندگى مىكرد ( دورهء اشتراك اوليه ) ، بايستى روز ديگر هم كه اين زيربنا رشد مىكند و ابزار توليد تكامل مىيابد ، اجباراً ، چه بخواهد و چه نخواهد ، اشتراكى زندگى كند ، يعنى به حدى مىرسد كه جز به شكل اشتراكى نمىتواند زيست نمايد و خواست بشر در اين قضيه دخالتى ندارد ، زيرا رشد ابزار توليد جبراً اشتراكيت را به وجود آورده است .
آن روز دومرتبه نور و عدل و خير و صفا و محبت و برادرى به جامعهء بشريت بازگشت مىنمايد كه از نظر آنها همان سوسياليزم نهايى و كمونيزم است .
پس اين نظريه مانند نظريهء ماديين دستهء اول نمىگويد كه اصولًا طبيعت بشر بر شرارت بوده و خواهد بود ، بلكه مىگويد بشر به كلى فاقد طبيعت است و سخره و ملعبهء ابزار توليد خويش است . در اول ، ابزار توليد به شكلى بود كه مقتضى بود كه بشر اجباراً نيك باشد ، و سپس ابزار توليد شكل ديگرى به خود گرفت ، ثروت و مالكيت پديدار گشت ، بشر هم بد شد . تا اين مالكيت و ثروت هست راه چارهاى براى اصلاح نيست و اگر بشر بگويد مىخواهم اصلاح كنم ، اشتباه مىكند و پندارى بيش نيست كه آن را « سوسياليزم تخيلى » مىنامند . براى اصلاح حقيقى بايد تا مرحلهء الغاى مالكيت كه نتيجهء رشد ابزار توليد است صبر كرد . آن روز است كه مىتوان برابرى و عدالت و نور و خير را در جامعهء بشر مشاهده كرد .
نظريهء قرآن
ما اينك به قرآن مىپردازيم كه ببينيم قرآن در اين زمينه چگونه اظهارنظر مىكند . و اين يكى از مهمترين مسائل قرآن در تفسير تاريخ است . آيا قرآن به بشر و زندگى او با چشم خوشبينانه مىنگرد و مىگويد اصلًا شرى وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت ؟ واضح است كه اين گونه نيست و نيازى هم به بحث ندارد ، زيرا قرآن به