عبداللَّه بن عباس و محمّد بن حنفيّه آدمهاى كوچكى نبودند ؛ اينها افراد سياستمدار روشنبينى بودند و از نظر منطق آنها يعنى از نظر منطق سياست و منفعت ، از نظر منطق هوشيارى بر اساس منافع فردى و پيروزى شخصى بر رقيبان ، واقعاً هم آمدن اباعبداللَّه محكوم بود . ابن عباس يك راه سياسى زيركانهاى پيشنهاد كرد از نوع همان راهها كه معمولًا افراد زيرك كه مردم را وسيله قرار مىدهند عمل مىكنند ، و آن اينكه مردم را جلو مىاندازند و خودشان عقب مىايستند ؛ اگر مردم پيش بردند ، آنها از نتيجهء عمل مردم بهره مىبرند و اگر شكست خوردند آنها زيانى نبردهاند . گفت : مردم كوفه به شما نوشتهاند كه ما آمادهء نصرت تو هستيم . شما بنويسيد به مردم كوفه كه عمّال يزيد را از آنجا بيرون كنند و وضع آنجا را آرام نمايند . ( بگير و ببند و بده به دست من پهلوان ! ) ، يكى از دو كار خواهد شد : يا اين كار را مىكنند يا نمىكنند ؛ اگر اين كار را كردند ، شما راحت مىرويد و كارها را در دست مىگيريد و اگر اين كار را نكردند به محظورى گرفتار نشدهايد .
اعتنا نكرد به اين حرف ، گفت : من مىروم . گفت : كشته مىشوى . گفت : كشته شدم كه شدم . گفت : آدمى كه مىرود و كشته مىشود ، زن و بچه با خودش نمىبرد .
فرمود : زن و بچه را هم بايد با خودم ببرم .
آرى ، منطق شهيد منطق ديگرى است ؛ منطق شهيد منطق سوختن و روشن كردن است ، منطق حل شدن و جذب شدن در جامعه براى احياى جامعه است ، منطق دميدن روح به اندام مردهء ارزشهاى انسانى است ، منطق حماسهآفرينى است ، منطق دورنگرى بلكه بسيار دورنگرى است .
اين كه هالهاى از قدس دور كلمهء « شهيد » را گرفته است و اين كلمه در ميان همهء كلمات عظيم و فخيم و مقدس وضع ديگرى دارد براى همين جهت است . اگر بگويم قهرمان ، ما فوق قهرمان است ؛ بگويم مصلح ، ما فوق مصلح است ؛ هرچه بخواهم بگويم ما فوق اينهاست .
« شهيد » ، « شهيد » ؛ كلمهء ديگرى جاى اين كلمه را هرگز نمىگيرد و نمىتواند بگيرد .
خون شهيد
شهيد چه مىكند ؟ شهيد تنها كارش اين نيست كه در مقابل دشمن مىايستد ، يا