تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
پيش آمد . اين مرد چند پسر داشت . پسرهايش سلاح پوشيدند . گفت : من هم بايد بيايم شهيد بشوم . پسرها مانع شدند ، گفتند : پدر ! ما مىرويم ، تو در خانه بمان . تو وظيفه ندارى ، تو چرا مىخواهى به جهاد بيايى ؟ پيرمرد قبول نكرد . رفتند سران فاميل را جمع كردند كه مانع پيرمرد بشوند ؛ هرچه گفتند پيرمرد گوش نكرد . گفتند ما نمىگذاريم تو به روى . پيرمرد آمد خدمت پيغمبر اكرم ، گفت : يا رسول‌اللَّه ! اين چه وضعى است ؟ چرا بچه‌هاى من مانعند ، چرا نمىگذارند من شهيد بشوم ؟ اگر شهادت خوب است براى من هم خوب است ، من هم مىخواهم در راه خدا شهيد بشوم . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : مانعش نشويد ، اين مرد آرزوى شهادت دارد . بر او واجب نيست ، ولى حرام هم نيست . آرزوى شهادت دارد ، مانعش نشويد . خوشحال شد ، مسلّح شد و آمادهء جهاد گشت . وقتى كه آمد ميدان جنگ ، يكى از پسرهايش چون مىديد پدر ناتوان است نمىتواند خوب كرّ و فرّ بكند مراقب پدر بود ، ولى پدر بىپروا خودش را به قلب لشكر مىزد تا بالاخره شهيد شد . يكى از پسرهايش هم شهيد شد . احد نزديك مدينه است . مسلمين در احد وضع ناهنجارى پيدا كردند . خبر رسيد به مدينه كه مسلمين شكست خورده‌اند . زن و مرد مدينه بيرون دويدند ، از جملهء آنها زن همين عمرو بن جموح بود . اين زن رفت جنازه‌هاى شوهرش و پسرش و برادرش را پيدا كرد ؛ هر سه جنازه را بر شترى كه داشتند و اتفاقا شتر قوىهيكلى هم بود بار كرد و آورد كه در مدينه در بقيع دفن كند ، ولى متوجه شد كه اين حيوان با ناراحتى به طرف مدينه مىآيد . مهار شتر را به زحمت مىكشيد ؛ قدم قدم ، يك پا يك پا مىآمد . در اين بين زنهاى ديگر و از آن جمله عايشه همسر پيغمبر مىآمدند به طرف احد . عايشه پرسيد : از كجا مىآيى ؟ گفت : از احد . گفت : بار شترت چيست ؟ آن زن با خونسردى تمام گفت : جنازهء شوهرم و جنازهء يكى از پسرهايم و جنازهء برادرم است ؛ مىبرم در مدينه دفن كنم . گفت : قضيه چه شد ؟ گفت : الحمد للَّه‌به خير گذشت ، جان مقدس پيامبر اكرم سلامت است « وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذينَ كَفَروا بِغَيْظِهِمْ » « 1 » و خداوند شر كفار را كوتاه كرد و آنها را در حالى كه آكنده از خشم بودند برگرداند ؛ و چون جان
هامش
( 1 ) . احزاب / 25 .