اللَّهُمَّ بِرَحْمَتِكَ فِى الصّالِحينَ فَادْخِلْنا وَ فى عِلِّيِّينَ فَارْفَعْنا .
بعد مىرسيم :
وَ قَتْلًا فى سَبيلِكَ مَعَ وَلِيِّكَ فَوَفِّقْ لَنا .
خدايا ! به ما توفيق بده كه در راه تو و به همراه ولىّ تو كشته بشويم و به فيض شهادت نائل گرديم .
اين نشاط را در جوانشان مىبينيم ، در پيرشان مىبينيم ، در سياهشان مىبينيم ، در سفيدشان مىبينيم ، در همهشان مىبينيم . گاهى مىآمدند حضور رسول اكرم و مىگفتند : يا رسولاللَّه ! خيلى دلمان مىخواهد كه در راه خدا شهيد بشويم ؛ دعا كن خدا شهادت در راه خودش را نصيب ما كند .
در سفينة البحار داستانى از مردى به نام « خيثمه » و يا « خثيمه » نقل مىكند كه چگونه پدر و پسرى براى نوبت گرفتن در شهادت با يكديگر منازعه داشتند .
مىنويسد كه هنگامى كه جنگ بدر « 1 » پيش آمد ، اين پسر و پدر با همديگر مباحثه و مشاجره داشتند . پسر مىگفت : من مىروم به جهاد و تو در خانواده بمان و پدر مىگفت : خير ، تو بمان ، من مىروم به جهاد . پسر مىگفت : من مىخواهم بروم كشته بشوم ! پدر مىگفت : من مىخواهم بروم كشته بشوم ! آخرش قرعهكشى كردند و قرعه به نام پسر درآمد . او رفت و شهيد شد . بعد از مدتى پدر ، پسر را در عالم رؤيا ديد كه در سعادت خيرهكنندهاى است و به مقامات عالى نائل آمده است ؛ به پدر گفت : پدر جان ! « انَّهُ قَدْ وَعَدَنى رَبّى حَقّاً » آنچه كه خدا به ما وعده داده بود ، همه حق و همه راست بود ؛ خداوند به وعدهء خود وفا كرد . پدر پير آمد خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد : يا رسولاللَّه ! اگرچه من پير شدهام ، اگرچه استخوانهاى من ضعيف و سست شده است ، اما خيلى آرزوى شهادت دارم . يا رسولاللَّه ! من آمدم از شما خواهش كنم دعا كنيد كه خدا به من شهادت روزى كند . پيغمبر اكرم دعا كرد :
خدايا براى اين بندهء مؤمنت شهادت روزى فرما ! يكسال طول نكشيد كه جريان احد پيش آمد و اين مرد در احد شهيد شد .
مرد ديگرى است به نام عمرو بن جموح ؛ اتفاقاً يك پايش لنگ بود و به حكم قانون اسلام جهاد از اين آدم برداشته شده بود ( لَيْسَ عَلَى الْاعْرَجِ حَرَجٌ ) « 2 » . جنگ احد
هامش
( 1 ) . احتمالًا جنگ ديگرى غير از جنگ بدر بوده است .
( 2 ) . نور / 61 [ عبارت دقيق آيه چنين است : لَيْسَ عَلَى الْأعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأعْرَجِ حَرَجٌ . ]