در بيايد كه رشد اجتماعى دارد . والّا اگر به بهانهء اين كه اين ملت رشد ندارد و بايد به او تحميل كرد ، آزادى را براى هميشه از او بگيرند ، اين ملت تا ابد غير رشيد باقى مىماند . رشدش به اين است كه آزادش بگذاريم ولو در آن آزادى ابتدا اشتباه هم بكند . صد بار هم اگر اشتباه كند باز بايد آزاد باشد .
مَثَلش مَثَل آدمى است كه مىخواهد به بچهاش شناگرى ياد بدهد . بچهاى كه مىخواهد شناگرى ياد بگيرد آيا با درس دادن و گفتن به او ممكن است شناگرى را ياد بگيرد ؟ اگر شما انسانى را ده سال هم ببريد سر كلاس ، پيوسته به او بگوييد اگر مىخواهى شناگرى را ياد بگيرى اول كه مىخواهى خودت را در آب بيندازى به اين شكل بينداز ، دستهايت را اين طور بگير پاهايت را اين طور ، بعد دستهايت را اين طور حركت بده پاهايت را اين طور ، امكان ندارد كه او شناگرى را ياد بگيرد .
بايد ضمن اين كه قانون شناگرى را به او ياد مىدهيد ، رهايش كنيد برود داخل آب ، و قهرا در ابتدا چند دفعه مىرود زير آب ، مقدارى آب هم در حلقش خواهد رفت ، ناراحت هم خواهد شد ولى دستور را كه مىگيرد ضمن عملْ شناگرى را ياد مىگيرد والّا با دستورِ فقط بدون عمل ، آن هم عمل آزاد ، ممكن نيست شناگرى را ياد بگيرد ؛ يعنى حتى اگر او را ببريد در آب ولى آزادش نگذاريد و همواره روى دست خودتان بگيريد ، او هرگز شناگر نمىشود .
اينها هم يك سلسله مسائل است كه اصلا بشر را بايد در اين مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعى لازم برسد .
رشد فكرى
از جمله امورى كه بايد بشر را در آنها آزاد گذاشت رشد فكرى است . همين طور كه براى شناگرى بايد مردم را آزاد گذاشت ، از نظر رشد فكرى هم بايد آنها را آزاد گذاشت . اگر به مردم در مسائلى كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اين كه مبادا اشتباه كنند ، به هر طريقى آزادى فكرى ندهيم يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينى و مذهبى مبادا فكر كنى كه اگر فكر كنى و يك وسوسهء كوچك به ذهن تو بيايد به سر در آتش جهنم فرو مىروى ، اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينى رشد نمىكند و پيش نمىرود . دينى كه از مردم در اصول خود تحقيق مىخواهد ( و تحقيق يعنى به دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل ) خواه ناخواه براى مردم آزادى