تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
حيوان صفت و سر در آخور و منفعت‌طلب و جاه‌طلب و خودخواه و خودپرست دو صف تشكيل مىدهند . اينجاست كه آن دو قطبى بودن ذاتى انسان منجر به دو قطبى شدن جامعه هم مىشود ، يك قطبْ انسانهاى به كمال رسيده و قطب ديگر انسانهاى در حيوانيت فرو رفته و مانده ، كه اينجا همان جنگ حق و باطل رخ مىدهد . انسان به اين مرحله مىرسد و پيغمبران براى همين آمده‌اند و خيلى هم در اين جهت موفق شده‌اند و آينده بشريت همين است ؛ تكامل تاريخ به سوى وابستگى به عقيده و آرمان و ايدئولوژى و وارستگى از محيطهاى بيرونى و درونى و اجتماعى و طبيعى است اما معناى وارستگى اين نيست كه رابطه با او ندارد ، اشتباه نشود . - تبيين اين رابطه چگونه است ؟ استاد : يعنى تابع آن نيست ، او را تابع خودش مىكند . هرچه انسان كاملتر مىشود اين رابطهء متقابل به اين سو مىچربد يعنى حيوانيت تابع انسانيت مىشود ، تحت تدبير انسانيت قرار مىگيرد و به قول قدماى خودمان عقل حاكم بر نفس مىشود نه نفس حاكم بر عقل ؛ همين طور كه انسان از نظر علم هميشه با طبيعت رابطه دارد ، نمىتواند رابطه‌اش را با طبيعت قطع كند . انسان هرچه جاهل‌تر است طبيعت بر او مسلطتر است ، هرچه كه بيشتر به كمال علمى مىرسد نه تنها رابطه‌اش با طبيعت قطع نمىشود بلكه بيشتر هم مىشود ولى اين رابطه بيشتر در اين جهت است كه انسان بر طبيعت مسلط مىشود ، طبيعت را تابع خودش مىكند نه خودش تابع طبيعت بشود . - من گمان مىكنم كه آنچه را كه گفتيد به اين شكل مىشود طرح كرد يا حداقل به نوعى به اين شكل مطرح شده كه آيا جامعه‌شناسى در برابر روان‌شناسى خودمختارى دارد يا روان‌شناسى در برابر جامعه‌شناسى ؟ به تعبير ديگر اگر بخواهيم كمى به زبان علمى سخن بگوييم آيا قوانين جامعه‌شناسى و روابطى كه در جامعه بين مردم حاكم است به قوانين روان‌شناسى تحويل پذيرند يا بالعكس ، آنچه كه از روان انسانها بر مىآيد به قوانين جامعه‌شناسى تحويل‌پذير است ؟