است ، در آن وقت همين وضع وجود داشت ، عقيده آزاد بود ، هر كسى آزاد بود پيرو هر مذهبى مىخواهد باشد . اينها براى دفاع از مذهب خودشان به اسلام ايراد مىگرفتند كه ما به فلان مطلب قرآن ايراد داريم ، بحث جبر و اختيار چنين است ، مسئله رؤيت خدا چنين است . عدهاى بودند كه اصلا خدا را قبول نداشتند و اينها را زنادقه مىگفتند . اين افراد آنچنان آزاد بودند كه مىآمدند در مسجد مدينه مىنشستند و حرفهايشان را مىزدند .
كتاب توحيد مفضَّل كه اكنون در دست است بيانى از امام صادق در باب توحيد خطاب به مفضّل بن عمر است . مفضّل مىگويد من در مسجد پيغمبر نشسته بودم .
نمازى خواندم . بعد در اطراف پيغمبر و عظمت او فكر مىكردم . يكى از همين زنادقه آمد گوشهاى نشست ، بعد شخص ديگرى آمد كنارش نشست . فاصلهشان با من زياد نبود ، حرفهايشان را مىشنيدم . آنها با صداى بلند حرف مىزدند . وقتى گوش كردم ديدم دارند كفر مىگويند ، با خودشان مىگويند اين مردى كه اينجا خوابيده عجب نابغهاى بود ! خودش هم به آن ناموسى كه مىگفت - يعنى خدا - معتقد نبود ( العياذ باللَّه ) ولى براى اين كه طرحهاى اصلاحى داشت ناچار اين مسئله را مطرح كرد .
ببينيد كارش به كجا رسيده كه حالا در بالاى مأذنهها در صحرا و دريا اسم او گفته مىشود . مفضّل طاقت نياورد ، عصبانى شد ، شروع كرد به فحاشى كردن : برخيزيد اى ملحدها ، كافرها ! آمدهايد در مسجد پيغمبر كفر مىگوييد ؟ ! با عصبانيت رفت خدمت حضرت صادق كه اين چه روزگارى است ، اين چه دنيايى است ! اين مادىها و دهرىها مىآيند در مسجد پيغمبر و اين حرفها را مىزنند . حضرت او را آرام كرد ، فرمود ناراحت نباش ، آيا دلت مىخواهد مجهز شوى به مسائلى علمى كه من براى تو بيان كنم تا وقتى با آنها روبرو شدى با ايشان درست حرف بزنى ؟ بله .
حضرت به او گفت فردا صبح بيا . مفضّل مىگويد از خوشحالى شب خوابم نبرد . فردا صبح با كاغذ و قلم رفتم . حضرت من را در يك اتاق اختصاصى كه عمومى نباشد نشاند ، چندين روز براى من در اين موضوعها صحبت كرد و مرا مجهز نمود .
رسالت امام صادق عليه السلام
حال در اين زمان ، اسلام به چه احتياج دارد ؟ بعد از آن انقلاب كه به دنبال خودش آزادى و تضاد عقايد و آراء و بحثهاى كلامى و فكرى و اختلاف عقيده و آراء