سنگشدهاى « 1 » را با خود حمل كردند « 2 » و اين سنگها را از آسمان بر روى اين لشكر فرو ريختند . بعد در بدن اينها آثارى نظير جَدَرى و آبله پيدا شد ( تفاسير هم نوشتهاند ) و يك مرض خطرناكِ و با مانند بر اينها مسلط شد كه از اينها كسى باقى نماند . اينها مثل محصول گندمى شدند كه حالت درو پيدا كرده باشد ، بعد ملخ بيايد اين گندمها را بخورد و بعد تنه اين گندمها « كوبيده شده » باقى بماند . يك چنين حالتى پيدا شد .
يكى از اين گونه كتابها را مىخواندم ؛ چون اينها براى نويسنده خيلى غيبى و ماوراءالطبيعى و غيرمادى بوده و قابل توجيه نبوده نوشته بود بله ، استعمار بينالمللى آن زمان « 3 » در صدد برآمده بود كه بيايد مكه را تسخير كند . در مكه يك گروه انقلابى مىزيستند كه با استعمار بينالمللى مىجنگيدند . وقتى كه استعمار بينالمللى به مكه حمله كرد اين گروه انقلابى مثل مرغ پريدند و اينها را تار و مار كردند ! اين « ارْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً ابابيلَ » يعنى گروه انقلابىاى كه در مكه به سر مىبردند مثل مرغ پريدند و اين لشكر استعمارگر را متلاشى كردند و رفتند . بعد خودش نوشته شما كه اين طور مىگوييد پس چرا در هيچ تاريخى ننوشته كه چنين گروه انقلابى در مكه بوده است ؟ مىگويد تاريخ غلط كرده كه ننوشته ، مىخواست بنويسد ! آيا چون تاريخ ننوشته من ننويسم ؟ !
ببينيد چگونه با آيات قرآن بازى مىكنند ، چرا ؟ براى اين كه نمىخواهد جهانبينى اسلام را بپذيرد . اسلام مىگويد همه جهان با همه قوانينش ، با همه اجزايش ، از سنگش گرفته تا باد و آب و مرغ و ماهى و مگس و قورباغهاش ، همه اينها كه شما مىبينيد ، در تسخير اراده حق و به منزله جنود خدا هستند . اراده خدا كه تعلق بگيرد ، اين باد يا اين سنگ به صورت يك لشكر درمىآيد :
جمله ذرات زمين و آسمان * لشكر حقاند گاه امتحان
نمىخواهد اين را بپذيرد كه اين موجودات مادى در تسخير ماورايى و الهى هستند و يك پيغمبر رابطه مستقيم با خدا دارد و اگر خدا بخواهد اوضاع عالم هر
هامش
( 1 ) . « سِجّيل » معرّب « سنگْگِل » است .
( 2 ) . اين كه چرا اين مرغها را « ابابيل » گفتهاند ، بعضى گفتهاند از همين ماده « آبله » است ، ابَّلَ با آبله از يك ريشه است .
( 3 ) . حالا ديگر كلمه « استعمار » و كلمه « انقلاب » خيلى مد شده .