داريم ، استعمار اقتصادى داريم و استعمار فرهنگى داريم كه از استعمار سياسى و اقتصادى خطرناكتر است و اصلا امكان ندارد كه استعمار اقتصادى باشد بدون استعمار سياسى و استعمار فرهنگى . پايه استعمار سياسى و استعمار اقتصادى استعمار فرهنگى است . استعمار اقتصادى چه مىكند ؟ مىخواهد منابع يك كشور را ببرد و مردم اين كشور را به صورت كارگرها و مصرف كنندههاى خودش دربياورد .
استعمار سياسى چه مىكند ؟ كوشش مىكند حكومت را به دست افرادى بدهد كه عامل او و مجرى منويّات او باشند ؛ به ظاهر مستقل باشند و حتى در مقابل آنها غرّش هم بكنند ، غرّه هم بكشند اما در باطن ، همهء دستورها را از آن جا بگيرند . مگر ممكن است ملتى را استعمار اقتصادى و استعمار سياسى بكنند بدون آن كه استعمار فكرى بكنند يعنى بدون آن كه فكرش را هم طورى بسازند كه با استعمار سياسى و اقتصادى جور دربيايد ؛ شخصيت فكرى او را از او بگيرند ، او را به آنچه مال خودش است بدبين كنند و به آن فكرى كه از ناحيه استعمارگر آمده خوشبين كنند ، يعنى در مردم حالت تجدد زدگى ايجاد كنند . به آداب خودشان بدبين باشند ، آداب آنها را بهتر بدانند . به رسوم خودشان بدبين باشند ، رسوم آنها را از رسوم خودشان بهتر بدانند . به ادبيات خودشان بدبين باشند ، ادبيات آنها را از ادبيات خودشان بهتر بدانند . به فلسفه خودشان بدبين باشند ، فلسفه آنها را از فلسفه خودشان بهتر بدانند .
به دين و آيين خودشان بدبين باشند ، دين و آيين آنها را بهتر بدانند . به كتابهاى خودشان بدبين باشند ، كتابهاى آنها را از كتابهاى خودشان بهتر بدانند . هر چه كه از ناحيه آنهاست آن را خوب بدانند ، هر چه از ناحيه خودشان است آن را بد بدانند .
داستان عالم روحانى و وزير فرهنگ
يكى از آقايان فضلاى عالىقدر ما قضيهاى را از قبل از سنه 1320 و اواخر دوره رضاخان نقل مىكرد ، مىگفت در سالهاى اولى كه دانشگاه تأسيس شده بود مردى كه بعدها وزير فرهنگ و سناتور شد « 1 » در مراسم دانشگاه براى دانشجويان سخنرانى مىكرد و موضوع سخنرانىاش اين بود كه ما در گذشته چه داشتيم و اكنون چه
هامش
( 1 ) . چون مرده من اسمش را نمىبرم . نا سلامتى من اين آدم را مىشناختم ، آدم نمازخوانى بود وبىاعتقاد نبود .