در روح ملت مسلمان كاشتند و همين خود يك دگرگونى روحى بنيادى در جامعهء ما به وجود آورد . امروز با هر جوانى و حتى پير يا ميانسالى كه روبرو مىشويم مىبينيم جالبترين مسائل براى آنها اين است كه بحثى از جهاد بشود ، بحثى از امر به معروف و نهى از منكر بشود ، بحثى از تعرض و هجوم و شورش و انقلاب بشود .
اين همان بذرى است كه از صد سال پيش در روح ملت ما كاشته شد و امروز ما ثمراتش را به طور محسوس و مشهود مىبينيم . تازه ما اين تاريخ صد ساله را دقيقا مطالعه نمىكنيم ( البته قبل از اين صد سال هم كم و بيش بوده است ولى در اين صد سال بهتر و بيشتر ) . خيلى جريانها و فداكاريها در اين صد سال صورت گرفته است كه ما نبايد فراموش كنيم . اين گوشهاى بود از تغيير بنيادى در روحيهء ملت ما كه توانست به ملت روحيهء انقلابى ببخشد تا بتواند در جامعهء خودش يك انقلاب بهوجود آورد .
2 . احساس شخصيت
عنصر ديگرى كه در روح مردم ما پديد آمد و بذر ديگرى كه كاشته شد و موجب انقلاب روحى و تغيير بنيادى در آنها شد - كه اين دومى را بالخصوص مىتوانم بگويم كه شايد به طور انحصار از سيد جمال شروع شد - عنصر و بذر احساس شخصيت بود . به مردم ما احساس شخصيت دادند يعنى خودباختگى را از مردم ما گرفتند . به تعبير ديگر به مردم ما ايمان به خودشان را دادند يعنى مردم ما را به خودشان مؤمن كردند . اينجا بايد يك مسئلهء روانى را برايتان توضيح بدهم كه خيلى هم نيازمند به توضيح است و خيال مىكنم مسئلهء خوبى است .
خودباختگى
تعبيرى است كه همه با آن آشنا هستيم : خودباختگى ، كه اصل خودباختگى يك تعبير قرآنى است : خسران نفس ، خود را باختن . خودباختگى حالتى است روحى در انسان كه واقعا انسان حالتى پيدا مىكند كه خودش خودش را مىبازد يعنى تمام قوا و نيروها و استعدادهايى كه دارد وضعى پيدا مىكند كه گويى چيزى ندارد . اگر يك بيمار در بيمارى خود خودش را ببازد ، معتقد شود كه مرضش خيلى خطرناك است و ديگر معالجات براى او سودى ندارد ، ولو آن بيمارى بيمارى مهلكى نباشد ،