نمىتوانستم تصور كنم . واقعا من مىديدم حاضر است مال و جانش را در راه اين مبارزه فدا كند . از ديگران پول مىگرفت و در اين راه خرج مىكرد . او ضد دستگاه بود و چون مجاهدين هم ضد دستگاه بودند نسبت به آنها گرايش زيادى داشت . من يك وقت نگران او بودم گفتم نكند كه وقتى هم كه اين جريان [ تغيير ايدئولوژى ] را ببيند بگويد حالا مسئله مهمى نيست ، اگر هم احيانا اينها گرايش ماركسيستى پيدا كردهاند نبايد حرفى در اين زمينه زد ، فعلا ما بايد مبارزه كنيم ، اين مسئله مهم نيست ، مسئله مهم مبارزه است . در جلسهاى كه من با او ملاقات كردم و از او نظرش را خواستم جملهاى گفت كه من اين جمله را فراموش نمىكنم . گفت ما عدالت را هم در سايه خدا مىخواهيم ، اگر بنا باشد خدايى نباشد ، نام خدا و خداپرستى نباشد ما از آن عدالت بيزاريم .
اين گونه بود كه عدالت را هم ملت ما در سايه خدا خواست ، آزادى را هم در سايه خدا خواست ، استقلال را هم در سايه خدا خواست .
عنصر « تهاجم به ظلم و اختناق » در اسلام
بدون شك اسلام يك دين انقلابى است ، اسلام دين مبارزه است . در جلسه پيش مطلبى عرض كردم كه متمم آن را اكنون بايد عرض كنم . عرض كردم كه هر انقلابى معلول يك سلسله نارضاييها و ناراحتيهاست ، يعنى وقتى كه مردمى از وضع حاكم ناراضى و خشمگين باشند و وضع مطلوبى را آرزو كنند زمينه انقلاب به وجود مىآيد . حالا مىخواهم مكملش را عرض كنم و آن اين است كه صِرف نارضايى كافى نيست . ممكن است ملتى خيلى هم از وضع موجود ناراضى باشد و خيلى هم آرزوى وضع ديگرى را داشته باشد در عين حال انقلاب نكند ، چرا ؟ براى اين كه داراى روحيه رضا و تسليم و تمكين و روحيه انظلام و ظلمپذيرى است . ناراضى هست ولى در عين حال تسليم ظلم است . اگر ملتى ناراضى بود ولى علاوه بر ناراضى بودن يك روحيه پرخاشگرى و روحيه طرد و انكار در او وجود داشت آن وقت است كه انقلاب مىكند . در اينجاست كه نقش مكتبها روشن مىشود . اسلام خصوصيتش اين است كه به مردم خودش حس پرخاشگرى و حس مبارزه و حس طرد و نفى وضع نامطلوب را مىدهد . جهاد و امر به معروف و نهى از منكر - هر كدام در جاى خود - [ اين روحيه و حس را در افراد ايجاد مىكند . ] امر به معروف و نهى