است اما نه اين كه اسلام آمده فقط براى مبارزه و هدفى جز مبارزه ندارد . اسلام آمده براى اين كه بشريت را به سعادت برساند ، يكى از وسايلى كه در شرايط خاص از آن وسايل استفاده مىكند مبارزه است .
ريشه اين فكر كه « مبارزه اصل است »
اين فكر كه مبارزه اصل است ناشى از فكر ديگرى است كه كسانى كه مادى فكر مىكنند در مورد جامعه و تاريخ دارند و آن اين است كه تاريخ و طبيعتْ جريان به اصطلاح ديالكتيكى را طى مىكنند و از ميان اضداد عبور مىكنند ، هميشه در دنيا جنگ اضداد آن هم به شكل ديالكتيكى برقرار است « 1 » يعنى هر واحدى در طبيعت و در تاريخ بالضروره ضد خود و نفى كنندهء خود را در درون خود پرورش مىدهد و بعد ميان خودش و خودش يعنى ميان عناصر كهنه خودش و عناصر نو خودش جنگ درمىگيرد و اين جنگ به پيروزى آن ضدى كه تازه پا به دنيا گذاشته ، به پيروزى نو و تركيب شدن نو و كهنه ( به يك معنى ديگر ) مىانجامد . بار ديگر اين جريان شروع مىشود . اصلا طبيعت جنگ است ، زندگى جنگ است ، جامعه جنگ است ، همه چيز جنگ است . اخلاق خوب هم يعنى هميشه شكل آنتىتز را داشتن ، شكل انكار هر چه هست و انكار وضع موجود را داشتن ، وضع موجود هر چه مىخواهد باشد . تا ديروز شما مبارزه مىكرديد براى اين كه يك وضعى به وجود بيايد . شما كه در اين جبهه بودى مترقى بودى ، متكامل بودى ، كارَت صحيح بود .
همين قدر كه اين وضع به وجود آمد ، فورا در درونش يك حالت انكار اين وضع به وجود مىآيد ، ديگر تو بعد از اين كهنه هستى و بايد از بين به روى و بايد آن دومى به وجود بيايد . اساسا اين مبارزه يك لحظه متوقف نمىشود و نبايد هم متوقف شود و هميشه هر چه چهرهء مبارزه را داشته باشد حقانيت هم مال اوست . آنوقت در همه جا مبارزه معيار اسلام مىشود ؛ عدهاى هم كوشش مىكنند كه اسلام را به قول خودشان انقلابى كنند نه اين كه انقلاب را اسلامى كنند . اگر بنا شود كه تفاوتهاى اينها را - يعنى آنجا كه مىخواهد انقلابْ اسلامى باشد يا اسلامْ انقلابى باشد - يك يك ذكر كنيم كه چگونه راهها با هم فرق مىكند طول مىكشد .
هامش
( 1 )
. البته اين كه جنگ اضداد هست يك فكر بسيار قديمى و الهى است .