تضادهاى طبقاتى در خودآگاهى مردم - فقط همين - را پيش مىگرفت [ آيا مىتوانست چنين نهضتى را پديد آورد ؟ ] البته ايشان از اين مسئله هم استفاده كردند ( به دليل اين كه اسلام مكتب جامعى است ) ولى نه به اين منطق و بيان بلكه با منطقى كه با منطق اسلام جور در مىآيد يعنى منطق عدالت خواهى . عدالت خواهى در پرتو تعليمات اسلامى يكى از اهرمهاى اساسى بود كه ايشان هميشه روى آن فشار مىآوردند . اگر فقط روى اين موضوع فشار مىآوردند بدون آن كه رنگ اسلامى به مطلب بدهند ، آيا امكان داشت كه بتوانند جامعه را اين طور به حركت درآورند ؟
اگر ايشان عنوان پيشوايى مذهبى و اسلامى را نمىداشتند ، اگر مردم ايران در عمق روحشان كه يك نوع آشنايى و انس و الفتى با اسلام و آيات قرآن دارند ، با على و امام حسين دارند ، حس نمىكردند كه بار ديگر نداى پيغمبر و نداى على و نداى امام حسين است كه از حلقوم اين مرد بيرون مىآيد ، اگر اينها نمىبود آيا اين گونه حركت در اين مملكت به وجود مىآمد ؟
ايشان با ظلم مبارزه كردند ولى همان مبارزه با ظلم را با معيارهاى اسلامى مطرح كردند كه يك مسلمان نبايد زير بار ظلم برود . مبارزه با ظلم را در زير پرچم اسلام انجام دادند ، مبارزه با اختناق را در زير پرچم اسلام انجام دادند . سخن از استقلال گفتند ، چرا استقلال ؟ زيرا ما مسلمانيم ، يك مسلمان و ملت مسلمان به خود اجازه نمىدهد كه ذليل باشد : لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلًا « 1 » . نبايد مؤمن زيردست و كافر زبردست باشد ، مؤمن فرمانبر و كافر فرمانده باشد .
پيوند دين و سياست
مسئله عدم جدايى دين از سياست را مطرح كردند و اين كه در اسلام دين از سياست جدا نيست . خود جناب آقاى مهندس بازرگان كه تشريف دارند يكى از كارهاى بسيار اساسى كه انجام دادهاند همان رساله دين و سياست بود كه اين مسئله از زمان سيد جمال مطرح شد . سيد جمال براى اولين بار اين مسئله را به شدت در ميان مسلمين مطرح كرد . سيد جمال هم همين را احساس كرد كه اگر بخواهد در مردم حركت ايجاد كند بايد به مردم مسلمان بفهماند كه سياست از دين جدا نيست . بعد
هامش
( 1 ) . نساء / 141 .