فرمود : كادَ الْفَقْرُ انْ يَكونَ كُفْراً « 1 » فقر نزديك به سرحد كفر است . فقر ، روح را عاصى و عزيمت را ضعيف مىكند .
اثر ديگر فقر را فرمود : مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ فقر فكر را پريشان و دهشت زده مىكند .
عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگى تعادل خود را از دست مىدهد ، انسان ديگر نمىتواند خوب در قضايا فكر كند ؛ همان طورى كه مصيبتها توليد پريشانى فكر وخيال مىكند .
تدبير صواب از دل خوش بايد جست * سرمايهء عافيت كفاف است نخست
شمشير قوى نيايد از بازوى سست * يعنى ز دل شكسته تدبير درست
البته باز افرادى استثنايى هستند كه اينطور نيستند ؛ حوادث در آنها تأثير ندارد ، مصيبت در آنها تأثير ندارد . اما همه كه اينطور نيستند .
اثر سوم ، فرمود : داعِيَةٌ لِلْمَقْتِ يعنى فقر سبب ملامت و سركوبى و تحقير مردم و در نتيجه سبب پريشانى روح و موجب عقدهاى شدن انسان مىگردد . يا شايد مقصود اين جمله اين است كه تو با مردم عداوت پيدا خواهى كرد و مردم را مسئول بدبختى خود خواهى خواند .
سخن خود را ختم مىكنم به سخنانى از يكى از بزرگترين صحابهء اميرالمؤمنين على عليه السلام به نام صعصعة بن صوحان عبدى . صعصعه خودش مرد بزرگوارى است ، از خواص اصحاب مولاى متقيان است . حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب و سخنورى بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوّت منطق وصف مىكند و مىگويد : « وَ ادَلُّ مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ اسْتِنْطاقُ عَلِىٍّ لَهُ » از هر دليلى بالاتر بر اينكه صعصعه مردى سخنور و خطيب بوده اين است كه على بن ابيطالب گاهى تكليف مىكرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت مىكرد و در حضور على به ايراد خطابه مىپرداخت .
صعصعه دربارهء على يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنى ديگر دارد دربارهء آن حضرت در حالى كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادى ، حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنى هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت . در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت :
هامش
( 1 ) بحارالانوار ، ج 72 / ص 29