ممكن است كسى بگويد : احساس خدمتگزارى نسبت به ديگران كه در ما هست ، يك نوع جانشين سازى است . آن وقتى كه مثلًا مىبينيم يك [ عده افراد ضعيف از تعليم محرومند ] « 1 » و حس انساندوستى به خيال خودمان در ما تقويت مىشود كه برويم اينها را تعليم كنيم ، به اينها خدمت كنيم ، برويم مظلومها را نجات بدهيم ، مىگويند اگر خوب دقت كنيم مىبينيم انسان خود را به جاى آنها گذاشته ؛ اول فكر مىكند كه او را در طبقهء خودش و خودش را در طبقهء او بداند ، بعد درنظر مىگيرد كه الآن اين خودش است به جاى او ، بعد همان حس خودپرستى كه از خودش بايد دفاع كند ، اينجا به دفاع مظلوم برمىخيزد و الّا در انسان هيچ چيز كه اصالت داشته باشد براى اينكه از يك مظلوم دفاع كند وجود ندارد .
مكتب انسانيت بايد جواب بدهد : اولًا چنين حسى وجود دارد يا نه ؟ آيا چنين شرافتى در انسان وجود دارد يا نه ؟ ما مىگوييم وجود دارد
( فالهمها فجورها و تقواها )
« 2 » به حكم همان كه انسان خليفة اللَّه ، مظهر جود و كرم الهى است ، مظهر احسان است . يعنى انسان در عين اينكه خودخواه است و وظيفه دارد براى حفظ بقا و حيات خودش براى خودش فعاليت كند ولى تمام هستىاش خودخواهى نيست ، خيرخواهى هم هست ، جهان سازى هم هست ، دنياسازى هم هست ، بشريت هم هست ، وجدان اخلاقى هم هست .
همين چندى پيش كه من در شيراز بودم ، مؤسسهاى به نام « مؤسسهء خوشحالان » را به من معرفى كردند . افرادى فقط به واسطهء حس درونى و ايمان شخصى خودشان يك مؤسسه تشكيل دادهاند و در آن عدهاى از كر و لالها را جمع كردهاند . رفتم از يكى از كلاسهاى آن بازديد كردم . واقعاً براى ما كه افراد به اصطلاح نازك نارنجى هستيم ، حتى يك ساعت سر آن كلاس رفتن و ديدن آنها طاقت فرساست . آدم نگاه مىكند به بچهها كه وقتى مىخواهند يك كلمه به اشاره حرف بزنند ، دهانشان را كج مىكنند . آقايى را ديدم كه سيّد هم بود و اتفاقاً اسمش امامزاده بود . مىديدم كه اين آدم با چه دلسوزىاى ، با چه عشق و علاقهاى - با اينكه همان جا اطلاع پيدا كردم كه حقوقى كه مىگيرد شايد از حقوق يك آموزگار
هامش
( 1 ) افتادگى از متن پياده شده از نوار است .
( 2 ) شمس / 8 .