ولى مسئلهء خلق و خوى يك امر ديگر است ، غير از مسئلهء آگاهى است . به عبارت ديگر آگاهى ، به آموزشهاى انسان ارتباط پيدا مىكند و خلق و خوى به پرورشهاى انسان . اگر بخواهند به انسان آگاهى بدهند بايد او را آموزش بدهند و اگر بخواهند به انسان خلق و خوى خاص بدهند ، بايد او را همان گونه تربيت كنند ، عادت و پرورش دهند و اين ، يك سلسله عوامل غير از عامل آموزش مىخواهد ، به اين معنى كه عامل آموزش ، شرط پرورش هست ولى شرط لازم است نه شرط كافى .
نظريهء اول كه معيار انسانيت را تنها دانش مىدانست ، خيال نمىكنم كه چندان قابل قبول باشد . بعد عرض مىكنم كه چه اشخاصى همين نظريه را دنبال كردهاند .
ولى نظريهء دوم كه سراغ خلق و خوى مىرود ، طرفداران بيشترى دارد . اما تازه اين مسئله مطرح است كه كدام خلق و خوى معيار انسانيت است ؟ در اينجا هم چند نظريه است :
انساندوستى
يكى اينكه آن خويى كه معيار انسانيت است محبت است ، انساندوستى است و مادر همهء خويهاى خوب ديگر ، محبت است . پس اگر كسى خلق و خوىاش براساس انساندوستى بود و انساندوست بود انسان است : به سرنوشت ديگران همان قدر انديشيدن كه به سرنوشت خود و بلكه به سرنوشت ديگران بيشتر از سرنوشت خود انديشيدن . در منطق دين اسم اين را « ايثار » مىگذارند . در كتابى نوشته بود : يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت مىشود اين است : براى ديگران همان را دوست بدار كه براى خود دوست مىدارى و براى ديگران همان را مپسند كه براى خود نمىپسندى . در احاديث ما به اين عبارت است : احْبِبْ لِغَيْرِكَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهْ لَهُ ما تَكْرَهُ لَها « 1 » براى ديگرى همان را بخواه كه براى خود مىخواهى و براى او همان را نپسند كه براى خود نمىپسندى . اين منطق ، منطق محبت است . چنان كه مىدانيد در مكتب هندو و هم در مكتب مسيحيت روى كلمهء « محبت » زياد تكيه مىشود ؛ مىگويند در همهء موارد محبت كنيد . اصلًا غير از محبت مسئلهء ديگرى
هامش
( 1 ) نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامهء 31 .