تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 626

مساهمون:

ص٦٢٦
رياست طلب بزرگ ولو يك ستمگر بزرگ هم باشد ، تنش نمىتواند آسايش ببيند ، بالأخره هم كشته مىشود . و هركس در هر رشته‌اى بخواهد همت بزرگ داشته باشد ، روح بزرگ داشته باشد ، بالأخره آسايش تن ندارد . اما هيچ يك از افرادى كه عرض كردم ، بزرگوارى روح نداشتند ؛ روحشان بزرگ بود ولى بزرگوار نبودند . فرق بين بزرگى و بزرگوارى چيست ؟ فرض كنيم شخصى يك عالم بزرگ باشد و فضيلت ديگرى غير از علم نداشته باشد ، يعنى كسى باشد كه فقط مىخواهد يك كشف جديد كند ، تحقيق جديد كند . اين يك فكر و انديشهء بزرگ است ، يعنى يك ارادهء بزرگ و يك همت بزرگ در راه علم است . آن ديگرى يك افزون طلب بزرگ است كه هميشه دنبال ثروت مىرود و ثروت براى او هدف است ، يك شهوت بزرگ است ، يك حرص بزرگ است . ديگرى يك رقابت بزرگ است ، ديگرى يك كينه توزىِ بزرگ است ، ديگرى يك حسادت بزرگ است ، ديگرى يك جاه طلبى بزرگ است . تمام اينها خودپرستىهاى بزرگ هستند . هيچ يك از اينها را نمىشود بزرگوارى دانست ؛ بزرگى هست ولى بزرگوارى نيست .

بزرگوارى

مسأله‌اى است كه از جنبهء روانى و فلسفى بسيار قابل توجه است و آن اينكه انسان در ضمير و روح و روان خودش و به تعبير قرآن در فطرت خودش غير از اين گونه بزرگيها - كه بازگشتش به خودپرستىهاى بزرگ است - يك نوع احساس بزرگى ديگرى در وجود خود مىكند كه از اين نوعها نيست ؛ آن را بايد گفت انسانيت بزرگ . و من هنوز نتوانسته‌ام بفهمم كه اين آقايان ماديين ، ماترياليستها ، اينها را چگونه مىتوانند توجيه كنند ؟ آخر اين چه احساسى است در بشر يا لااقل در بعضى از افراد بشر ( البته در عموم افراد بشر هست ولى در بعضى اين چراغ يا خاموش است يا خيلى ضعيف و در بعضى ديگر كاملًا روشن است ) كه گاهى در روح خودش احساس شرافت مىكند يعنى بزرگى را به صورت شرافت احساس مىكند ؟ اين يك انسان بزرگ است نه يك خودپرست بزرگ . بالاتر از خودپرستى است . به خاطر احساس يك شرافت و بزرگوارى پا روى خودپرستى مىگذارد ، چطور ؟ اين آدم مىخواهد بزرگ باشد اما دنبال اين نيست كه بزرگتر از فلان آدم باشم ؛ فلان آدم فلان مقدار ثروت دارد من از او بيشتر داشته باشم ، فلان آدم فقط محكوم حكم من