فرصتى استفاده مىكند . سلطان محمود هندوستان را فتح مىكند . به همراه سلطان محمود به هند مىرود . مىبيند در آنجا گنجينهاى از اطلاعات و علوم است ولى زبان سانسكريت را نمىداند . اين زبان را در پيرى به حدّ اعلى ياد مىگيرد . سالهاى زيادى در آنجا مطالعه مىكند ، اثرى به وجود مىآورد به نام تحقيق ما للهند من مقولة مرذولة فى العقل او مقبولة كه اين كتاب امروز يكى از منابع بسيار باارزش هندشناسان دنياست .
در وقتى كه اين آدم در مرض موت و در حال احتضار بود ، يكى از فقها - كه همسايهاش بود - اطلاع پيدا كرد كه ابوريحان در چنين حالى است . رفت به عيادتش . هوشش بجا بود . تا چشمش به فقيه افتاد يك مسئلهء فقهى « 1 » از باب ارث يا جاى ديگرى از او سؤال كرد . فقيه تعجب كرد و اعتراض نمود كه تو در اين وقت كه دارى مىميرى ، از من مسئله مىپرسى ؟ ! ابوريحان جواب داد من از تو سؤالى مىكنم : آيا اگر من بميرم و بدانم بهتر است يا بميرم و ندانم ؟ « 2 » گفت : بميرى و بدانى . گفت : به همين دليل مىپرسم . فقيه مىگويد بعد از اينكه من به خانهام رسيدم ، طولى نكشيد كه فرياد بلند شد كه ابوريحان مرد ! صداى گريهء بچه هايش را شنيدم . اين را مىگويند يك مرد بزرگ كه داراى يك همت بزرگ در راه دانش است .
همت بزرگ در جمع كردن ثروت
ديگرى بزرگ است مثلًا در جمع كردن ثروت . مگر همتها در گردآوردن ثروت متساوى است ؟ بعضى اساساً هيچ همتى در جمع كردن ثروت ندارند ؛ هدفشان فقط اين است كه شكمشان سير بشود ، نانى به دست بياورند ولو از راه نوكرى باشد ، ولو از راه دريوزگى باشد ، ولو از راه تن به ذلت دادن باشد . ولى يكى مىخواهد داشته باشد ، مىخواهد گرد بياورد . حال آنهايى كه همت جمع كردن ثروت را دارند ، با هم مساوى هستند ؟ ابداً .
هامش
( 1 ) ابوريحان آثارش نشان مىدهد و در شرح حالش هم كه محققين نوشتهاند آمده است كه يك مسلمان بسيار بسيار مؤمن و معتقدى بوده است . در كتابهايى كه در فنون دينى هم ننوشته مثل الآثار الباقية ، مانند بوعلى سينا هر جا كه اسمى از اسلام ، قرآن و مقررات اسلامى مىآيد به قدرى خاضعانه و مؤمنانه و از روى اعتقاد اظهارنظر مىكند كه انسان در اخلاص او شك نمىكند .
( 2 ) نه اينكه من خودم مىدانم عن قريب مىميرم ، [ پس چرا سؤال كنم ؟ ]