تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
بگويد ! به زن نامحرم نگاه نكن ! مگر مىشود آدم نگاه نكند ؟ در جلسه‌اى گفتم : اين شعر خيام نفى انسان است ؛ افتخار نيست ، ننگ ادبيات ماست :
يا رب تو جمال آن مه مهرانگيز * آراسته‌اى به سنبل عنبربيز
پس حكم همى كنى كه در وى منگر * اين حكم چنين بود كه كج‌دار و مريز
جبر است ، نمىتوانم ! جبر نيست ، تو انسانيت انسان را نفى كردى . مىگوييم : آقا در نماز حضور ذهن داشته باش . مىگويد : نمىشود ! اگر نمىشد ، نمىگفتند داشته باش . مراقبه ندارى ؛ اگر مراقبه كنى مىتوانى در نماز حضور قلب داشته باشى . مراقبه كن ، خيال تو نيز در اختيارت قرار مىگيرد ، يعنى خاطرهء ذهنى بدون اجازهء تو به ذهنت نمىآيد تا چه رسد به قسمتهاى ديگر .
حاكم انديشه‌ام محكوم نى * چون كه بنّا حاكم آمد بر بِنى
جمله خلقان سُخرهء انديشه‌اند * زين سبب خسته دل و غم پيشه‌اند
چرا انسان بايد مسخّر باشد ؟ خدا انسان را مسخّر هيچ موجودى قرار نداده است ؛ آنچنان آزادى و حريتى به انسان داده كه اگر بخواهد ، مىتواند خود را از همه چيز آزاد كند و بر همه چيز مسلط باشد ولى درگيرى مىخواهد . انسان با خود نيز بايد درگيرى داشته باشد ؛ با هواى نفس خود ، با لذت پرستى و راحت طلبى خود درگيرى داشته باشد . مسلماً اگر درگيرى نداشته باشد ، محكوم است . امر داير است ميان يكى از ايندو : يا درگيرى با نفس امّاره و برده كردن و در اطاعت خود در آوردن آن ، يا درگيرنشدن و اسير و زبون آن گرديدن . النَّفْسُ انْ لَمْ تَشْغَلْهُ شَغَلَتْك خاصيت نفس امّاره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى ، او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت . فلسفهء زهد حضرت على و منطق او در فلسفهء ترك دنياى خود چه بود ؟ آزادى : من مغلوب باشم ؟ ! على عليه السلام همان‌طور كه نمىپسنديد در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحبها باشد ، به طريق اولى و صدچندان بيشتر هرگز بر خود نمىپسنديد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس باشد . روزى حضرت از كنار دكان قصابى مىگذشت . قصاب گفت : يا اميرالمؤمنين ! ( ظاهراً در دوران خلافت ايشان بوده است ) گوشتهاى بسيار خوبى آورده‌ام ، اگر مىخواهيد ببريد . فرمود : الآن پول ندارم . گفت : من صبر مىكنم . حضرت فرمود : من به شكم خود مىگويم صبر كند . اگر من نمىتوانستم به شكم خود بگويم كه صبر كند ، از تو مىخواستم كه