تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
مادرشان شهيد شدند كه در جلسهء پيش درباره‌شان صحبت كرديم . ديگر ، يكى از جوانان اهل بيت است كه بعد از اباعبداللَّه به شهادت رسيد . اين طفل كه ده سال داشت در خيمه بود . وقتى ديد اوضاع دگرگون شد ، از خيمه بيرون دويد . اينجا دربارهء او نوشته‌اند : « خَرَجَ مَذْعوراً » حالت بهتزده‌اى داشت ، مثل بهتزده‌ها نگاه مىكرد و متحير بود كه چه شده است . ناقل نقل مىكند كه فراموش نمىكنم در دو گوش اين طفل گوشواره بود و مادرش نيز ايستاده بود كه يك نفر آمد و سر او را بريد . يكى ديگر كه خيلى براى اباعبداللَّه جانسوز و عجيب است اينكه اباعبداللَّه دستور داده بودند كه اهل بيت از خيمه‌ها بيرون نيايند و اين دستور اطاعت مىشد . فرزندى دارد امام حسن مجتبى به نام عبداللَّه بن الحسن كه مادر او هم در كربلا حاضر بود . ده ساله بود و در دامن اباعبداللَّه بزرگ شده بود « 1 » به طورى كه ايشان براى او ، هم عمو بودند و هم پدر و به او خيلى علاقه‌مند بودند . اين طفل در آخرين لحظات عمر اباعبداللَّه - كه در گودال قتلگاه افتاده و توانايى حركت نداشتند - يك مرتبه از خيمه بيرون آمد . زينب دويد و او را گرفت ولى او قوى بود ، خود را از دست زينب بيرون آورد و گفت : وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّى به خدا از عمويم جدا نمىشوم . دويد و خود را در آغوش اباعبداللَّه انداخت . سبحان اللَّه ! حسين چه صبر و چه قلبى دارد ! اباعبداللَّه اين طفل را در آغوش گرفت . در همان حال مردى آمد براى اينكه به اباعبداللَّه شمشيرى بزند . اين طفل گفت : يَابْنَ اللَّخْناء تو مىخواهى عموى مرا بزنى ؟ ! تا شمشير را حواله كرد ، اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش بريده شد . فرياد يا عمّاه او بلند شد . حسين او را در آغوش گرفت و فرمود : فرزند برادر ! صبر كن ، عن قريب به جد پدرت ملحق خواهى شد . و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم و صلّى اللَّه على محمّد و إله الطّاهرين . نسألك اللّهمّ و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاكرم بحقّ محمّد و علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين و التّسعة المعصومين من ذرّيّة
هامش
( 1 ) وقتى اين طفل متولد شد پدر نداشت . او در رحم مادر يا شيرخواره بود كه پدرش شهيد شد . به هرحال پدر خود راى نديده بود .