اين بود كه يك مرد جانى نظير « بُسر » يا « سفيان غامدى » را در رأس يك سپاه مىفرستاد داخل مرزهاى على بن ابى طالب و مىگفت ديگر به بىگناه و باگناه نگاه نكنيد ( نظير همين كارى كه امروز اسرائيل با كشورهاى اسلامى انجام مىدهد ) ، براى مستأصل كردن اينها برويد شبيخون بزنيد ، به آتش بكشيد ، با گناه و بىگناه را بكشيد ، به صغير و كبير رحم نكنيد ، مالشان را ببريد . اين كار را مىكردند . يك مرتبه همين بسربن ارطاة را فرستاد . او رفت . اين طرف رفت ، آن طرف رفت ، وارد يمن شد ، جنايتهاى زيادى كرد ، از جمله توانست بر بچههاى عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطّلب پسر عموى اميرالمؤمنين كه والى يمن بود دست يابد . دو تا بچهء صغير بى گناه را گير آورد ، گردن آنها را زد . چون جنايت خيلى بزرگ بود كم كم وجدان همين آدم قسىّ القلب هم بيدار شد ، بعد دچار عذاب وجدان شد . مىخوابيد ، در خواب اين جنايت خودش را مىديد . راه مىرفت ، در جلوى چشمش اين دو طفل ، اين دو كودك بىگناه مجسّم بودند و ساير جنايتهايش . كم كم كارش به جنون كشيد و ديوانه شد . يك اسب چوبى سوار مىشد ، يك شمشير چوبى هم به دست مىگرفت و در خيابانها مىدويد و شلّاق مىزد . بچهها هم دورش را مىگرفتند و هوهو مىكردند .
گفتيم عامل دوم عكس العمل نشان دادن روح انسان اين است كه سطحى كه ضربه بر آن وارد مىشود صاف باشد ، صلابت و استحكام داشته باشد يعنى آن وجدان انسانى ، آن فطرت انسانى ، آن ايمان شخص مستحكم و قوى باشد . در اين صورت ولو ضربه كم باشد ، عكس العمل نسبتاً زياد است . ولهذا شما مىبينيد گناهان كوچك ، صغائر گناهان و حتّى اعمالى كه مكروه است و گناه شمرده نمىشود ، در وجود مردم با ايمان ، مردمى كه روح محكمى دارند و آن فرشتهء معنوى ، آن ايمانشان ، آن وجدان معنويشان استحكام دارد ، محكوم است و عكس العمل ايجاد مىكند ، اعمالى كه من و شما روزى صدتايش را مرتكب مىشويم و هيچ احساس نمىكنيم كه يك عملى انجام دادهايم . پاكان ، يك عمل مكروه كه انجام مىدهند ، روحشان مضطرب مىشود و مرتب پشت سر يكديگر توبه و استغفار مىكنند .
يادى از مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى
يك مرد بسيار بسيار بزرگ از نظر معنويت كه من سال گذشته هم در ماه مبارك