فاسق و فاجرى از آب درمىآيد كه آن سرش ناپيداست . چرا ؟ براى اينكه شما به بهانهء مقامات عاليهء روح ، ساير غرايز او را سركوب كردهايد . البته در غريزهء بچه خدا بوده است ، قيامت و عبادت بوده است ، اما شما اين غريزهء خدا و عبادت و اينها را در حالى در اين بچه تقويت كردهايد كه جلوى ساير غرايز او را گرفتهايد ، ساير غرايز او را حبس كردهايد ، عصبانى و ناراحت كردهايد ، به زندان انداختهايد ، حق و حظّ آنها را ندادهايد ، سهم آنها را ندادهايد ؛ دنبال فرصتى مىگردند . در يك فرصتى كه برايشان پيش مىآيد ، در يك وقت كه بچه فيلمى را تماشا كند يا در مجلسى با يك زن جوان آشنا بشود ، همان كافى است كه اين نيروهاى ذخيره شدهء سركوب شده ، يك مرتبه زنجيرها را پاره كند و به كلى تمام آن ساختمانى را كه پدر در وجود او به غلط ساخته است ويران سازد . درست مثل باروتى كه منفجر بشود ، منفجر مىشود .
توبه ، درست عكس اين قضيه است . آدمى كه گناه و معصيت مىكند و غرق در شهوات و درندگى است ، وقتى كه فرشتهء وجودش را اينقدر آزار داد و اشباع نكرد ، يك مرتبه فاجعهاى به وجود مىآيد . آخر من و تو هم انسانيم . ما يك دهان نداريم .
اشتباه مىكنى كه خيال مىكنى يك دهان دارى و از همين يك دهان بايد به تو غذا برسد ؛ صدها دهان دارى ( عشق را پانصد سر است و هر سرى . . . ) پانصد سر تو دارى ، پانصد دهان تو دارى . از همهء اينها بايد به تو غذا برسد . يكى از اين دهانهاى تو دهان عبادت است . تو بايد روح خودت را به عبادت كردن راضى كنى ، يعنى اين حق و حظ را بايد به او بدهى . تو يك موجود ملكوتى صفات هستى ، بايد پرواز كنى به سوى آن عالم . وقتى اين فرشته را زندانى مىكنى ، آيا مىدانى بعد چه عوارض و ناراحتيهاى زيادى دارد ؟ يك وقت شما مىبينيد يك جوان مرفّه ، جوانى كه همهء وسايل برايش فراهم بوده است ، به يك بهانهء كوچك خودكشى مىكند . همه مىگويند نمىدانيم چرا خودكشى كرد . اى آقا ! اين موضوع كه خيلى كوچك بود ! چرا خودكشى كرد ؟ ! نمىداند كه در وجود او نيروهاى مقدسى زندانى بوده ؛ آن نيروهاى مقدس از اين زندگى رنج مىبردهاند ، طاقت نمىآوردهاند ، درنتيجه طغيانى به آن شكل به وجود آمده است . گاهى مىبينيد شخصى همه چيز دارد و ناراحت است و رنج مىبرد . گفت :
آن يكى در كنج زندان مست و شاد * وان دگر در باغ ، ترش و بىمراد
مىبينى در باغ و بوستان زندگى مىكند ، همهء وسايل زندگى برايش فراهم است ، اما