گفت :
نه يا رسول اللَّه ! زنا كردم . شايد تا نزديك به حد زنا رسيده و زناى واقعى تحقق پيدا نكرده است . گفت : نه يا رسول اللَّه ! من آلوده شدهام ، من نجس شدهام ، من آمدهام تا حد بر من جارى كنى و در همين دنيا مرا مجازات كنى كه من نمىخواهم براى دنياى ديگر بماند .
اين حديث را كه عرض مىكنم در كافى است « 1 » : زنى آمد خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام و گفت : يا اميرَالمؤمنين ! من زناى محصنه كردهام ؛ من شوهردار هستم ، در نبودن شوهرم زنا كردهام و از راه زنا هم حامله شدهام ، « طَهِّرْنى » مرا پاكيزه كن ، من آلودهام . امام فرمود : يك بار اقرار كافى نيست ، بايد چهار بار اقرار كنى . ( و اصلًا بناى اسلام بر اين نيست كه قاضى برود و تجسّس كند يا به لطايف الحيل اقرار بكشد بلكه وقتى كه شخص اقرار مىكند ، به يك بهانهاى ردش مىكند . ) فرمود : بسيار خوب ، يك زن شوهردار اگر زنا كند بايد « رجم » يعنى سنگسار شود . اگر ما تو را سنگسار كنيم ، آن وقت تكليف آن بچهاى كه در رحم دارى چه مىشود ؟ بچه را كه ما نمىتوانيم سنگسار كنيم . حالا برو ، هر وقت وضع حمل كردى . ما به خاطر اين بچه نمىتوانيم تو را سنگسار كنيم . آن زن رفت . بعد از چند ماه يك وقت ديدند آمد در حالى كه بچهاى در بغل دارد . گفت : « يا اميرَالمؤمنين ! طَهِّرْنى » مرا پاكيزه كن .
گفتى عذر من اين بچه است ، بچه به دنيا آمد ( اين اقرار دوم ) . فرمود : حالا اگر ما تو را سنگسار كنيم ، اين بچه چه تقصير دارد ؟ او مادر مىخواهد ، شير مادر مىخواهد ، پرستارى مادر مىخواهد . حالا برو ، اين بچه به تو احتياج دارد . برگشت در حالى كه ناراحت بود . بعد از يكى دو سال آمد ، بچه هم همراهش بود : « يا اميرَالمؤمنين ! طَهِّرْنى » بچه ديگر شير نمىخورد ، احتياج به شير خوردن ندارد ، بزرگ شده است ، مرا پاكيزه كن . فرمود : نه ، اين بچه هنوز به مادر احتياج دارد ، برو . اين دفعه كه دست بچهاش را گرفت و رفت ، اشك مىريخت و مىگفت : خدايا ! اين سومين بار است كه من آمدم پيش امام تو ، پيش خليفهء مسلمين تا مرا پاكيزه كند و هر نوبتى مرا به بهانهاى رد مىكند . خدايا ! من اين آلودگى را نمىخواهم ، من آمدهام كه مرا سنگسار كند و بدين وسيله پاك شوم . اتفاقاً عمرو بن حُرَيْث كه آدم منافقى هم هست ، چشمش افتاد به اين زن در حالى كه مىگويد و مىرود . گفت : چه شده ، چه خبر
هامش
( 1 ) فروع كافى ، ج 7 / ص 158 .