تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
من چو مرغ اوجم انديشه مگس * كى بود بر من مگس را دسترس
اين ، مرحلهء دوم ( و سوم به يك اعتبار ) از مراحلى است كه انسان تسلط و قدرت پيدا مىكند .

بى نياز شدن روح از بدن

آيا مراحل ديگرى هم هست ؟ اگرچه اين مراحل از سطح فكر و تصورات ما دور است ولى به صرف اينكه دور است عذرى براى ما نمىشود كه ما اينها را نشناسيم و از اينها بىخبر بمانيم . بله ، مرحله بالاترى هم هست . ( باز خيال نكنيد اين مراحل كه مىگويم ، مال امام يا پيغمبر است . تا برسد به مرحلهء امام و پيغمبر ، خيلى مراحل است . ) انسان درنتيجهء تقرب به خداوند - و تقرب به خداوند در نتيجهء عبوديت و اخلاص و خود را فراموش كردن و تذلل در نزد پروردگار و اطاعت محض در برابر پروردگار - مىرسد به اين مرحله كه درعين اينكه بدنش نيازمند به روح است ، روحش از بدنش بىنياز مىشود ، چطور ؟ ما الآن ، هم روحمان نيازمند به بدنمان است ، هم بدنمان نيازمند به روحمان . الآن اگر آن روح و قوهء حيات ما نباشد اين بدن ما زنده نيست ؛ اگر هم اين بدن ما نباشد اين روح ما در اينجا كارى از او ساخته نيست ، نمىتواند كارى بكند . اما آيا همهء انسانها همين جورند ؟ هم بدنشان نيازمند به روح است و هم روحشان نيازمند به بدن ؟ يا اينكه انسانهايى در نتيجهء تقرب به خدا و عبوديت پروردگار ، مىرسند به اين حد كه لااقل روحشان از بدنشان بىنياز مىشود . چطور بىنياز مىشود ؟ يعنى اين قدرت را پيدا مىكنند كه به اصطلاح روح را از اين بدن تخليه كنند ( البته در اينجا تخليه به معنى مردن نيست ) ، يعنى همان استقلال روح را در مقابل بدن حفظ مىكنند . در زمان خودمان ، هستند چنين اشخاصى كه قدرت دارند تخليه كنند ، يعنى روح را از بدن منفك كنند به طورى كه خودش را مسلط بر اين بدن مىبيند . بدنِ خودش را مىبيند كه در اينجا مثلًا مشغول عبادت است و خودش در جاى ديگر سير مىكند ، افق وسيعترى را دارد مىبيند . شيخ شهاب الدين سهروردى ، معروف به « شيخ اشراق » عبارتى دارد ، مىگويد ما حكيم را حكيم نمىشماريم مگر آن وقتى كه قدرت داشته باشد بر اينكه روح خودش را از بدنش خلع كند . ميرداماد مىگويد ما حكيم را حكيم نمىشماريم مگر در آن مرحله‌اى كه خلع بدن برايش ملكه شده