حركت مىكند . مىگويد مثل قلب بنى آدم ( كه در اينجا منظور قوهء خيال است ) ، مثل قوهء خيال كه يك جا نمىايستد ، از اين شاخه به آن شاخه مىرود و از اختيار انسان بيرون است ، مثل آن پرى است كه به شاخهاى در بيابان آويخته باشد كه ثابت نمىماند . مولوى همين مضمون را به شعر درآورده :
گفت پيغمبر كه دل همچون پرى است * در بيابانى به دست صرصرى است
آيا همهء دلها اينجور است ؟ ابداً . لابد خيال مىكنيد دل على بن ابى طالب هم العياذ باللَّه همين جور بود . خير ، اينجور نبود . نه تنها على بن ابى طالب ، بلكه شاگردهاى كوچك على بن ابى طالب هم اينجور نبودند . آيا اويس قرنى ، عمار ياسر و كميل بن زياد نخعى اينجور بودند ؟ ابداً . و حتى كمتر از اينها را ما ديدهايم ، در افرادى كه ما در زمان خودمان ديدهايم . از اين افراد ما زياد ديدهايم كه مالك قوهء خيال خودشان و مسلط بر قوهء خيال خودشان هستند يعنى توانستهاند اين قدرت را در اثر عبوديت و بندگى خدا پيدا كنند كه اگر بخواهند يك ساعت متوالى ذهن را به يك نقطه متمركز كنند به طورى كه در تمام اين يك ساعت يك ذره ذهن به هيچ نقطهء ديگرى توجه پيدا نكند مىتوانند چنين كارى بكنند . اين خودش قدرت و تسلط است و در نتيجهء نزديك شدن واقعى به خداى تبارك و تعالى پيدا مىشود .
چنين چيزى ممكن است . اساساً اهميت آنها به همين است كه بر انديشهء خودشان حاكمند ، انديشه يعنى خيال بر آنها حكومت نمىكند . چقدر عالى مىگويد اينجور مطالب را ملاى رومى ! حديثى هست از پيغمبر اكرم كه فرمود : يَنامُ عَيْنى وَ لايَنامُ قَلْبى من چشمم مىخوابد ولى دلم بيدار است ؛ برعكس ما كه چشممان بيدار است و دلمان در خواب است . پيغمبر فرمود من چشمم كه بخوابد دلم بيدار است . مىگويد :
گفت پيغمبر كه عيناى ينام * لاينام القلب عن رب الانام
چقدر عالى است !
چشم تو بيدار و دل رفته به خواب * چشم من در خواب و دل در فتح باب
حاكم انديشهام محكومْ نِى * چون كه بنّا حاكم آمد بر بِنى « 1 »
.
مثل من و انديشهام مثل بنّاست و بنا ؛ آن را من ساختهام ، انديشه و خيالْ مرا نساخته است .
هامش
( 1 ) يعنى بنا