شب تاريك دنبال آب مىرود ناگهان آب را پيدا مىكند ، چقدر خوشحال مىشود ! گفت :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند * وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اصحابش مىآمدند : بله يا اميرالمؤمنين براى شما چنين است ولى بعد از شما ما ديگر چه خاكى به سرمان بريزيم ؟ در شب نوزدهم ، بچههاى على احساس كرده بودند كه امشب يك شب ديگرى است ، چون حضرت يك وضع خاصى داشت ، گاهى بيرون مىآمد به آسمان نگاه مىكرد و برمىگشت ، و آن شب را هم على تا صبح نخوابيد . بچهها هر كدام به خانهء خودشان رفته بودند . اميرالمؤمنين مصلايى دارد يعنى يك اتاقى در منزلش دارد كه در آنجا نماز مىخواند و عبادت مىكند .
فرزند بزرگوارش حسن بن على عليه السلام كه به خانهء خود رفته بود ، قبل از طلوع صبح از خانهء خودش مراجعت كرد ، آمد خدمت پدر بزرگوار ، رفت به مصلاى پدر ، ديد على نشسته است و مشغول عبادت است . على عليه السلام جريانى را كه در آن شب برايش رخ داده بود براى فرزندش حسن نقل كرد . فرمود : پسر جان ! ديشب من همينطور كه نشسته بودم ( يعنى من ديشب نخوابيدم ، بستر نينداختم ) چشم مرا خواب گرفت . در يك لحظه و به يك سرعت عجيبى در همان عالم رؤيا من پيغمبر اكرم جدّ شما را ديدم : مَلَكَتْنى عَينى وَ انَا جالِسٌ فَسنَحَ لى رَسولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ چشمم ( خواب ) بر من مسلط شد ، همان طورى كه نشسته بودم يك لحظه پيغمبر را ديدم . تا پيغمبر را ديدم فوراً شكايت امت را به او عرض كردم . عرض كردم : يا رسولَ اللَّهِ ما ذا لَقيتُ مِن امَّتِكَ مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِ يا رسول اللَّه ! من از دست اين امت تو چهها كشيدم و اين امت تو چقدر خون بر دل من وارد كردند ! يا رسول اللَّه از دشمنان خودم به تو بگويم . . . « 1 »
هامش
( 1 ) [ چند ثانيهاى از پايان سخنرانى ضبط نشده است . ]