غرور و تكبر پيدا كند .
ايام از يك طرف ايام و ليالى احياء است ، ايام و ليالى دعاست ، ايام و ليالى عبوديت و بندگى كردن است و از طرف ديگر ايام شهادت مولاى متقيان على عليه السلام است ، ايام شهادت آن مردى كه يكى از بزرگترين بندگان خداست . بعد از پيغمبر اكرم ما بندهاى به اين بندگى سراغ نداريم . تخمين زدهاند در حدود چهل و پنج ساعت از ضربت خوردن على عليه السلام تا وفات و شهادتش يعنى تا آن لحظهاى كه مرغ روحش به عالم ملكوت پرواز كرد فاصله شد و به نظر من اين مدت چهل و پنج ساعت از حيرت انگيزترين دورههاى زندگى على عليه السلام است . شخصيت على را در اين چهل و پنج ساعت انسان مىبيند . يقين و ايمان على در اين چهل و پنج ساعت بر ديگران نمايان مىشود . از نظر خود او لحظات و ساعاتى است كه جايزهء خودش را گرفته است ، مسابقه را به نهايت رسانده است ، با كمال افتخار مىخواهد نزد پروردگارش برود . على چيز ديگرى است . در نهج البلاغه مىفرمايد اين آيه كه نازل شد : احَسِبَ النّاسُ انْ يُتْرَكوا انْ يَقولوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنونَ . وَ لَقد فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ صَدَقوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبين « 1 » من فهميدم كه در امت اسلام فتنهها پيدا مىشود . من خيلى آرزوى شهادت داشتم . آرزو داشتم كه در احد شهيد بشوم .
هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند وقتى كه من شهيد نشدم خيلى دلم گرفت ، ناراحت شدم . ( اين را يك جوان مىگويد . در زمان جنگ احد على تقريباً يك مرد 25 ساله است . دو بچهء كوچك در خانه دارد : امام حسن و امام حسين . همسرى دارد مانند صدّيقهء طاهره . در عين حال آنچنان آرزوى شهادت على را بىتاب كرده است كه پس از آنكه شهيد نمىشود ناراحت مىشود . ) پيغمبر اكرم قبلًا به او وعده داده بود - شايد هم خودش قبلًا سؤال كرده بود كه يا رسول اللَّه ! آيا من چگونه از دنيا مىروم ؟
و پيغمبر فرموده بود - تو شهيد از دنيا مىروى . ولى وقتى كه ديد در احد شهيد نشد ناراحت شد . رفت خدمت رسول اكرم : يا رسول اللَّه شما به من اينطور فرموده بوديد كه خداوند شهادت را روزى من مىكند ، پس چطور من در احد شهيد نشدم ؟ فرمود :
على جان دير نمىشود ، تو حتماً شهيد اين امت خواهى بود . بعد پيغمبر يك
هامش
( 1 ) عنكبوت / 2 و 3 .