تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
سعدى در گلستان مىگويد : دو برادر بودند ، يكى توانگر و ديگرى درويش . توانگر - به قول او - در خدمت ديوان بود ، خدمتگزار بود ، ولى آن درويش يك آدم كارگر بود و به تعبير سعدى از زور بازوى خودش نان مىخورد . مىگويد برادر توانگر يك روز به برادر درويش گفت : برادر ! تو چرا خدمت نمىكنى تا از اين مشقّت برهى ؟ تو هم بيا مثل من در خدمت ديوان تا از اين رنج و زحمت و مشقّت ، از اين كارگرى ، از اين هيزم شكنى ، از اين كارهاى بسيار سخت رهايى يا بى . مىگويد برادر درويش جواب داد : تو چرا كار نمىكنى تا از ذلّتِ خدمت برهى ؟ تو به من مىگويى تو چرا خدمت نمىكنى تا از اين رنج و مشقّت كار برهى ، من به تو مىگويم تو چرا كار نمىكنى ، متحمل رنج و مشقّت نمىشوى تا از ذلّت خدمت برهى ؟ او خدمت را با آنهمه مال و ثروت و توانايى كه دارد ( ولى چون خدمت است ، چون سلب آزادى است ، چون خم شدن پيش غير است ) ذلّت تشخيص مىدهد . بعد مىگويد : خردمندان گفته‌اند كه نان خود خوردن و نشستن ، به كه كمر زرين بستن و در خدمت ديگرى ايستادن :
به دست آهن تفته كردن خمير * به از دست بر سينه پيش امير
در اين زمينه خودتان ممكن است مطالب زيادى بدانيد . من مىخواهم شما اين را از جنبهء روان شناسى تحليل كنيد . اين چه حسى است در بشر كه رنج و زحمت و مشقّت و كاركردن و هيزم شكنى و فقر و مسكنت و همهء اينها را ترجيح مىدهد بر اينكه دست به سينه پيش كسى مانند خود بايستد ؟ اسم اين را هم اسارت مىگذارد ، مىگويد من حاضر نيستم بردهء ديگرى بشوم ؛ در صورتى كه اين ، بردگى مادى نيست يعنى واقعاً نيروى او استخدام نمىشود ؛ فقط روحش استخدام مىشود ، بدنش كه استخدام نمىشود . اين يك نوع بردگى است ؛ راست هم هست ، بردگى است اما بردگىاى است كه تن انسان برده نشده است لكن روح انسان واقعاً برده شده است . رباعىاى است منسوب به على عليه السلام ، يعنى در آن ديوان معروف است ، مىفرمايد :
كُدَّ كَدَّ الْعَبْدِ انْ احْبَبْتَ انْ تُصْبِحَ حُرّا * وَ اقْطَعِ الْآمالَ مِنْ مالِ بَنى آدَمَ طُرّا
لا تَقُلْ ذا مَكْسَبٍ يُزْرى فَقَصْدُ النّاسِ ازْرى * انْتَ مَا اسْتَغْنَيْتَ عَنْ غَيْرِكَ اعْلَى النّاسِ قَدْرا