و آنچه خدا او را روح خود ناميده است چيست . اجمالًا مىدانيم كه در اين موجود خاكى يك چيز ديگرى هم غيرخاكى وجود دارد . حديث معروفى است ، پيغمبر اكرم فرمود : « خداوند فرشتگان را آفريد و در سرشت آنها تنها عقل را نهاد ، حيوانات را آفريد و در سرشت آنها تنها شهوت را نهاد ، انسان را آفريد و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را » كه مولوى همين را به صورت شعر درآورده است :
گفت پيغمبر كه خلّاق مجيد * خلق عالم را سه گونه آفريد
بعد مىگويد كه يك گروه فرشتگان ، يك گروه حيوانات و يك گروه هم انسانها .
حالا ممكن است ما بخواهيم اين را با يك زبان ساده ترى بفهميم . واقعاً ما خودمان قطع نظر از مطالب و مسائلى كه در قرآن مجيد و حديث آمده است ، عرفا بالخصوص در اين زمينه اظهارنظر كردهاند ، علماى روانشناسى تأييد كردهاند ، قطع نظر از همهء اينها مىخواهيم با يك زبان سادهاى اين مسئلهء آزادى معنوى را بفهميم .
ما مطلب را از يك مطلبى كه هر كسى مىتواند احساس كند ، شروع مىكنيم و آن اين است :
بردگى روح نسبت به انسانهاى ديگر
بدون شك ما در زندگى خودمان احتياج داريم به خوراك و هرچه بهترْ بهتر ، احتياج داريم به پوشاك و هرچه عاليترْ بهتر ، احتياج داريم به مسكن و هرچه مجلّلترْ بهتر . همينطور احتياج داريم به زن و فرزند ، احتياج داريم به تجملات زياد زندگى ، و به پول و ماديات علاقهمند هستيم . اما در يك جا ما سر يك دوراهى قرار مىگيريم ، احساس مىكنيم كه اينجا يا بايد شرافت و عزّت و سيادت و آقايى خودمان را حفظ كنيم ولى با فقر بسازيم ، نان بخوريم ولى نان خشك و خالى ، لباس بپوشيم لباس ژنده ، خانه داشته باشيم خانهء تنگ و كوچك و محقّر ، پول نداشته و در مضيقه باشيم ؛ و يا از عزّت و آقايى و سيادت خودمان صرف نظر كنيم ، تن به يك ذلّت بدهيم ، تن به خدمت بدهيم ، آن وقت تمام نعمتهاى مادى براى ما فراهم مىشود . مىبينيم بسيارى از افراد مردم اساساً حاضر نيستند تن به ذلّت بدهند ولو به قيمت اينكه ماديات زندگىشان خيلى زياد شود . البته بعضيها حاضر مىشوند ؛ تن به اين ذلّت مىدهند ولى درعين حال همين آدم در عمق وجدانش احساس يك سرشكستگى مىكند .