روى خوبت آيتى از لطف بر ما كشف كرد * زان زمان جز لطف و خوبى نيست در تفسير ما
ما تو را كه به عنوان يك جمال مطلق مىبينيم ، ديگر نمىتوانيم غير از خوبى ببينيم ، معنى ندارد . در غزل ديگرى كه چنين آغاز مىشود :
چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخن شناس نهاى جان من خطا اينجاست
سرم به دنيى و عقبى فرو نمىآيد * تبارك اللَّه از اين فتنهها كه در سر ماست
يعنى ما خداجو هستيم ؛ نه دنياجو و نه آخرت جو ، بلكه بالاتر .
در اندرون من خسته دل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
مىگويد :
مرا به كار جهان هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
باز در غزل معروفى كه با اين بيت آغاز مىشود :
بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت * واندر آن برگ و نوا خوش نالههاى زار داشت
مىرسد به اين بيت :
خيز تا بر كلك آن نقاش ، جان افشان كنيم * كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
در جاى ديگر كه ظاهراً ضمن يك مديحه است مىگويد :
دور فلكى يكسره بر منهج عدل است * خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
بيتى دارد ، مىگويد :
عارفى كو كه كند فهم زبان سوسن * تا بگويد كه چرا رفت و چرا باز آمد
يعنى يك عارف اين هستيها و نيستىها و اين آمدنها و رفتنها را درك مىكند ؛ غير عارف مىگويد چرا اين اشيائى كه مىآيند ، بعد مىروند و فانى مىشوند ؟ ولى يك عارف راز اينها را درك مىكند . و باز هم اشعار ديگرى هست .
اما در حافظ اشعارى هست كه بعضى گمان كردهاند و يا لااقل مستمسك قرار