اما در عرفان عشق نقش اساسى را در خلقت بازى مىكند .
مسئلهء ديگر ، حيات و تسبيح عمومى موجودات و به تعبير آنها سريان عشق در جميع موجودات است . ذرهاى در جهان نيست كه از آنچه كه آنها « عشق به حق » مىنامند خالى باشد .
مسئلهء ديگر عدل و زيبايى و توازن كامل جهان است . البته اين « جهان » كه آنها مىگويند ، آن طورى كه ما مغاير با ذات حق مىبينيم ، آنها نمىبينند ، آن را به شكل ديگرى معرفى مىكنند كه بعد عرض مىكنم ، ولى به هرحال جز جمال و زيبايى و جز عدل در جهان چيز ديگرى حكمفرما نيست ، يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستنى در كار جهان وجود ندارد .
مسئلهء ديگر بازگشت اشياء به حق است . اشياء از همان مبدأ كه به وجود آمدهاند ، از همان جا كه آمدهاند به همان جا باز مىگردند ، معاد در تعبير عرفانى . در اين زمينه ، مولوى شعر خيلى خوبى دارد ، مىگويد :
جزءها را رويها سوى كل است * بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دريا ، به دريا مىرود * از همان جا كامد آنجا مىرود
از سر كُه سيلهاى تندرو * وز تن ما جان عشق آميز رو
البته اينها هر موجودى را مظهر اسمى از اسماء حق مىدانند و مىگويند اشياء از اسمى كه به وجود آمدهاند به همان اسم باز مىگردند . پس مسئلهء ديگر مسئلهء معاد است با تعبير خاص عرفانى آنها .
اينها كه عرض كردم مربوط به كل جهان بود . آنگاه اينها راجع به انسان نظرات خاصى دارند . انسان در جهان بينى عرفانى نقش فوق العاده عظيمى دارد تا آنجا كه انسان عالم كبير است و جهان عالم صغير ، نه جهان عالم كبير است و انسان عالم صغير ، قضيه برعكس است . مولوى در همين زمينه مىگويد :
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اين جهان خم است و دل چون جوى آب * اين جهان خانه است دل شهرى عُجاب
چون انسان را مظهر تام و تمام اسماء و صفات و مظهر كامل اسماء حق مىدانند و به تعبير دينى و قرآنى او را « خليفة اللَّه الاعظم » و مظهر روح خدا مىدانند