مستشرقين - و عدهاى از غير مستشرقين خودمان - وحدت وجود را چيزى تعبير مىكنند به نام حلول و اتحاد . آقاى دكتر بدوى هم ( چون بسيارى از همان حرفهاى مستشرقين را مىگويد ) هميشه مىگويد حلول و اتحاد ، در صورتى كه حلول و اتحاد ضد وحدت وجود است . به قول شبسترى :
حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دوئى عين ضلال است
منتها مىگويند اگر اتحاد نيست پس او چطور گفته « اناالحق » ؟ معنى « انا الحق » اتحاد است . نه ، « اناالحق » هم معنايش اتحاد نيست ، نه اتحاد است و نه حلول .
مرحوم فروغى در سير حكمت در اروپا هرجا به مسألهاى برخورد مىكند كه به نظرش غامض مىرسد ، فيلسوفى يك نظريهاى داده كه خيلى پيچيده است ، مىگويد اين نوعى وحدت وجود است ، چون اين وحدت وجود براى او يك امر نامفهومى بوده و به هر نامفهومى كه مىرسيده مىگفته اين نوعى وحدت وجود است ، در صورتى كه بعضى مسائل را او گفته نوعى وحدت وجود است كه اصلًا ربطى به وحدت وجود ندارد . مثلًا در باب « كليات » يك كسى يك نظرى داده ، مىگويد اين نوعى وحدت وجود است .
بيان اول از « وحدت وجود »
وحدت وجود تعبيرات مختلفى دارد . كثرت وجود كه خيلى روشن است : انسان مىگويد كه موجودات متعددهء كثيرهء متباينهاى هستند كه يكى انسان است ، يكى حيوان است ( حيوان هم مختلف است ) ، يكى جن است ، يكى ملك است ، آن يكى هم خداست ، موجوداتى كه بالذات از يكديگر مباين هستند و به تعبير نهج البلاغه بينونتشان بينونت عِزلى است ، منعزل از يكديگرند و وجود هر موجودى با وجود هر موجود ديگر بالذات متباين است . شايد تصور اكثر فيلسوفان و غير فيلسوفان همين است . متوسطين از عرفا احياناً مىگويند وحدت وجود يعنى وجود منحصر است به وجود حق ( لَيْسَ فِى الدّار غَيْرُهُ دَيّار ) اما به اين معنا كه هر موجودى غير از خدا هرچه از عظمت كه داشته باشد بالاخره يك موجود محدودى است ، ذات حق وجود لايتناهى است ، كمال لايتناهى است ، عظمت لايتناهى است ، قدرت لايتناهى است ، جمال لايتناهى است . اگر موجودات را با يكديگر مقايسه كنيم يكى بزرگتر است ، يكى كوچكتر . مثلًا وقتى يك نهر را با يك دريا مقايسه مىكنيم