كل عالم و از نظام عالم داشت عقلش به كمال رسيده و جوهر انسان هم همان عقل است . اين است كه مىگويند فلسفه هم عبارت از همان « صيرورة الانسان عالَماً عقلياً . . . » است . ولى عرفا هرگز به چنين حرفى معتقد نيستند كه وقتى عقل انسان كمال يافت انسان كمال پيدا كرده . هرگز كمال انسان را در كمال عقلش نمىدانند ، كمال انسان را در اين مىدانند كه انسان به تمام حقيقت وجودش سير كند به سوى حق تا - به قول اينها - برسد به حق
( يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ )
« 1 » .
براى رسيدن به اين مقصود ، حكيم قهراً از عقل و استدلال كمك مىگيرد ، ولى عارف استدلال را تحقير مىكند و از مجاهده و رياضت و تهذيب نفس و عشق و سلوك مدد مىگيرد و آن راه را كافى نمىداند و جايزالخطا مىداند ، كه مىگويد :
« پاى استدلاليان چوبين بود » . اينها چند قلمى است كه مربوط به جهان بينى عرفانى مىشود . حالا اينها را يك يك تا حدى كه برايمان ميسر باشد و وقت هم اجازه بدهد بيان مىكنيم .
وحدت وجود
اول مىآييم سراغ مسئلهء « وحدت وجود » كه گفتيم محور جهان بينى عرفانى است .
اصلًا وحدت وجود چيست ؟ يك توضيح مختصر بايد عرض كنم . وحدت وجود از آن انديشههايى است كه كمتر كسى به عمق آن پى برده و پى مىبرد ( اين را بايد بدون تعارف گفت ) . به هرچه كه مىرسند فوراً مىگويند اين هم يك وحدت وجود است . حالا ما با لفظش كار نداريم ، ممكن است اسم يك مكتبى را بگذارند « وحدت وجود » . مثل اصالت وجودى است كه در اگزيستانسياليسم مىگويند . ما خودمان يك مطلبى داشتهايم به نام « اصالت وجود » ، يك چيز ديگرى اينها دارند مىخواهند اسمش را « اصالت وجود » بگذارند . در انحصار كسى نيست و كسى آن را به نام خودش در جايى ثبت نكرده ولى اين اشتباه هم نبايد بشود كه اين اصالت وجود همان اصالت وجود است . آن يك چيز است و اين يك چيز ديگر . بسيار بسيار كمند افرادى كه بتوانند تصور صحيحى از وحدت وجودى كه عرفا دارند داشته باشند ، از مستشرقين گرفته تا غير مستشرقين . شما مىبينيد هميشه
هامش
( 1 ) انشقاق / 6