دورههاى متأخرتر پيدا شده ( همانطور كه عرض كردم به وسيلهء محيى الدين و شاگردانش پيدا شد يعنى قبلًا نامى از وحدت وجود و از اين اصطلاح در ميان عرفا نبود ) بعضى خيال كردهاند كه در عرفان قبل از محيى الدين اصلًا وحدت وجود نبوده و به قول برخى وحدت شهود بوده نه وحدت وجود ، وحدت وجود اساساً يك فكرى است كه بعدها پيدا شده .
ولى اين درست نيست ، قبل از محيى الدين هم وحدت وجود بوده منتها به نام « وحدت وجود » نبوده ، عرفاى ديگر آن را به بيان ديگر ذكر مىكردند بدون آنكه نام « وحدت وجود » به آن بدهند ، نه صرف وحدت شهود است و نه [ با نام ] وحدت وجود ، منتها وحدت وجود بيان فلسفى همان مطلبى است كه اينها از قديم در بينشهاى خودشان به آن معتقد بودهاند ، كه اين خودش يك داستانى است اگر بخواهيم با كسانى كه چنين خيالى كردهاند بحث كنيم . مثلًا عطار تحت تأثير محيى الدين نيست چون تقريباً معاصر با محيى الدين است و شايد كمى جلوتر از محيى الدين باشد و به فرض اينكه معاصر با محيى الدين باشد ، فلسفه و فكر محيى الدين به او نرسيده بود . اگر كسى آثار عطار را بخواند مىبيند وحدت وجود بدون آنكه نام آن آمده باشد به شدت در كلمات عطار آمده است . اساس و محور بينش عرفانى همان وحدت وجود است . اين يكى . ( اين اصول را ما فقط برمىشماريم ولى بعد به تفصيل بيان مىكنيم ) .
يكى ديگر مسئلهء وحدت تجلى است ، يعنى اينكه جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است ، در مقابل نظريهء فلاسفه و متكلمين كه به شكل ديگر است ؛ بعد توضيح مىدهيم .
مسئلهء ديگر در جهان بينى عرفانى اين است كه راز خلقت جهان ( آنها « خلقت » تعبير نمىكنند ، « تجلى » تعبير مىكنند ) عشق است ، جهان از عشق به وجود آمده و با نيروى عشق باز مىگردد . اينها تكيه مىكنند بر يك حديث قدسى كه « كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ » و اين مطلب را كه « فَاحْبَبْتُ انْ اعْرَفَ » ( يعنى اصلًا اينكه من خواستم خلق كنم چون مىخواستم كه معروف باشم ) پايهء حرفهايشان قرار دادهاند و خيلى سخنان در اين زمينه گفتهاند ، در صورتى كه ما مىدانيم در بيان فلاسفه ، حتى فلاسفهء الهى ، مسئلهء علم مطرح است ، علم عنايى ، و در واقع در آنجا باز عقل و علم نقش خودش را بازى مىكند ،
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٨٩