يا مىگويد :
بگشا بند قبااى مه خورشيد كلاه * تا چو زلف سر سودا زده در پا فكنم
مجمع خوبى و لطف است عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكُشد زارم و در شرع نباشد گنهش
طفل نابالغ هم هست . اينها را دربارهء زن مسلّم كسى نمىگويد چون زن نابالغ - يعنى از نه سال كمتر - كه موضوع عشق نيست ، اين مسلّم پسر چهارده ساله است ، محبوب چهارده ساله .
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب * كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
« عارض » همان مويى است كه تازه در روى تازه جوان مىرويد .
دل بدان رود گرامى چه كنمگر ندهم * مادر دهر ندارد پسرى بهتر از اين
خط عذار يار كه بگرفت ماه از او * خوش حلقهاى است ليك بدر نيست راه از او
آمد افسوس كنان مغبچهء باده فروش * گفت بيدار شواى رهرو خواب آلوده
پدر تجربهاى دل تويى آخر ز چه روى * طمع مهر و وفا زين پسران مىدارى
گفتيم در هيچ جاى شعر حافظ قرينهاى بر اينكه به نام زن تغزل كرده باشد نيست . البته بعضى غزلهاى حافظ جورى است كه معشوق بهطور كلى قابل تطبيق است ، اعم از زن و . . . در يكى از همين كتابهايى كه در اين زمينهها نوشتهاند و زن بودن معشوق حافظ را خيلى مسلّم گرفته ، نوشته است : حافظ در عشق ، مرد موفقى نبوده است ( خندهء استاد ) به دليل اينكه در شعرهايش خيلى زارى سر مىدهد ، مثلًا