2 . حيرت
. ديگر ، كه باز مربوط به جهان بينى حافظ مىشود ، مسئلهء حيرت است : نمىدانم ، نمىفهمم ، سر در نمىآورم ، از كجا آمدم و براى چه اينجا هستم و به كجا مىروم :
عيان نشد كه چرا آمدم كجا رفتم * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
چو هر درى كه گشودم رهى به حيرت داشت * از اين سپس من و رندى و وضع بى خبرى
علاج و دوايش را هم پشت سرش گفته . مىگويد هر راهى رفتم ( حكمت و فلسفه و منطق و ديانت و . . . ) ، هرجا كه رفتم آخرش ديدم حيرت اندر حيرت است ، گفتم همه را رها كن ، عمر ارزش اين حرفها را ندارد ، برويم در عالم بىخبرى .
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود * زنهار از اين بيابان وين راه بىنهايت
چيست اين سقف بلند سادهء بسيار نقش * زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
يا در همان غزلِ « اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را » يك شعرش اين است :
حديث از مطرب و مىگوى و راز دهر كمتر جو * كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
ساقيا جام مىام ده كه نگارندهء غيب * نيست معلوم كه در پردهء اسرار چه كرد
وجود ما معمايى است حافظ * كه تحقيقش فسون است و فسانه
ز سرّ غيب كس آگاه نيست قصه مخوان * كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست * فهم ضعيف رأى فضولى چرا كند