زبان ، زبان شعر است و زبان ، زبان هنرمند است .
يك داستان واقعى مطيع الدولهء حجازى در كتاب آينه « 1 » نقل مىكند كه يك بيچارهاى كه آثار شاعر بلژيكى « 2 » را خوانده بود و مجذوب تخيلات لطيف و انسانى و اخلاقى او شده بود « 3 » ، از فلان كشور بار سفر بست كه برود به ملاقات او .
رفت ملاقات كند ، يك خانم سكرترى داشت ، گفت او ملاقات نمىدهد . گفت من از راه دور آمدهام ، چندين كشور را طى كردهام ، مىخواهم چند دقيقه استاد را زيارت كنم . هرچه اين زن بدبخت گفت آقا برگرد ، وقت ندارد ، ديد نمىشود ( آن زن مىدانست چه خبر است ) . تا آخر از بس او اصرار كرد ، هرجور بود يك وقتى برايش گرفت . آن شخص مىگويد كه رفتم ، تا در اتاق را باز كردم يك وقت ديدم يك آدم بدتركيب بدهيكلى با اخمهاى درهم كشيده آمد بيرون و گفت از جان من چه مىخواهى ؟ ! برو گم شو ! و از اين حرفها ؛ عكس تمام آن چيزهايى كه من در آثارش خوانده بودم . مات و مبهوت ماندم . بعد آمدم به آن زن گفتم : اين همان است كه اين همه آثار مىنويسد ؟ ! گفت : بله . گفتم : همان است كه اين همه چيزهاى خوب و زيبا نوشته است ؟ ! گفت : بله . گفتم : من كه باور نمىكنم . آن زن انگشترش را درآورد ، گفت : اين انگشتر من چگونه انگشترى است ؟ خيلى زيباست ؟ گفتم : بله .
گفت : آيا چون اين خيلى زيباست ، دليل بر اين است كه انگشترساز هم خيلى زيباست ؟ گفتم : نه . گفت : آخر اين هنر است ، ممكن است او خيلى آدم بدتركيب بداخلاقى باشد از هرجهت ، ولى اين هنر را هم دارد كه انگشتر زيبا مىسازد .
نويسنده فقط هنرمند است ، هنرش اين است كه يك اثر زيبايى خلق كند ، اين كه دليل نمىشود كه خودش زيبا باشد ، تو اشتباه كردهاى .
عدهاى دربارهء حافظ چنين اعتقادى دارند .
اين مطلب را نمىشود با دليل و برهان رد كرد . معنايش اين است كه ظاهر كلام حافظ در هيچ مقولهاى حجت نيست . اين را نمىشود قبول كرد ، البته نمىشود هم رد
هامش
( 1 ) ص 93 - 100
( 2 ) ظاهراً نظرش به موريس مترلينگ است . [ ولى به نظر مىرسد كه نظر نويسنده به موسيو پيرلاتوش بوده است . ]
( 3 ) مترلينگ خيلى شاعر است ، در نثر خودش هم شاعر است ، يعنى نثرش هم شاعرانه است . او واقعاً شاعر است و فيلسوف نيست .