شعرى است كه محتوايش تخيل محض باشد . بعد هم فرمود : « انَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً » « 1 » بعضى اشعار هم حكمت است . ولى اساس شعر [ تخيل است . ] در منطق هم شعر را به عنوان يك موضوع تخيل و يك امر تخيلى [ مىشناسند ، ] يعنى به نظم كار ندارند ، كه حالا خودش تعريف خاصى دارد .
اگر اينجور باشد ، از ديوان حافظ چيزى راجع به شخصيت حافظ نمىشود استنباط كرد .
داستانى نقل مىكنند كه فرزدق يك وقتى در ضمن اشعارش اين شعر را گفت :
فَبِتْنَ بِجانِبَىِّ مُصَرَّعاتٌ * وَ بِتُّ افَضُّ اغْلاقَ الْخِتامِ « 2 »
.
دارد وصف مىكند يك عده زنهايى را كه با آنها بسر مىبرده . خليفهء وقت گفت : تو در اين شعرها اقرار به زنا كردهاى ، بايد حد بر تو جارى شود ( چون مىگويد اين جماعت نسوان در دو طرف من راحت خوابيده بودند ، كار من هم تا صبح جز قفل بسته باز كردن چيز ديگرى نبود . ) فرزدق گفت : « انَّ كِتابَ اللَّهِ يَدْرَءُ عَنَّا الْحَدَّ » قرآن حد را از من برداشته . گفت : چطور ؟ گفت : خداوند متعال مىفرمايد :
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ . أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ . وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ
« 3 » كار شاعر اين است كه كارِ نكرده را توصيف كند « 4 » . به خود حافظ همچنين اعتراضاتى كردهاند .
مىگويند حافظ گفت :
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را * به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
اين فقط در منطق يك شعر درست است كه يك شاعر آسمان جُل بگويد : « به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را » . اميرتيمور به او گفت : اين حرفها چيست كه مىگويى ؟ من اين همه جان كندهام تا سمرقند و بخارا را فتح كردهام ، تو به يك خال سياه مىبخشى ؟ گفت : اين همه بخشش كردهام كه حالا چيزى ندارم و اينجور جلنبر هستم ! البته اين افسانه است كه به او نسبت مىدهند ؛ مىگويند با اميرتيمور ملاقات نكرده .
هامش
( 1 ) بحارالانوار ، ج 79 / ص 290
( 2 ) ديوان فرزدق ، ج 2 / ص 836 ، چاپ و تحقيق عبداللَّه الصاوى ، قاهره 1936 .
( 3 ) شعرا / 224 - 226
( 4 ) كشكول شيخ بهايى ، ج 4 / ص 9