شعرهايى كه واقعاً از حافظ است و مىشود ثابت كرد كه از اوست ، بر ايام عمر حافظ كه تقسيم كردهاند - يك وقتى آقاى محيط طباطبائى اين را بيان مىكرد - شايد در ماه يك غزل گفته باشد . او غير از شاعرهاى ديگرى مثل نظامى يا فردوسى و حتى مولوى است ، اينها به شاعر بودن در زمان خودشان بيشتر شناخته مىشدهاند . البته شعر حافظ با همهء كمى ، در همان زمان خودش شهرت پيدا كرده و نه تنها از دروازههاى شيراز بيرون رفته بلكه از دروازههاى ايران بيرون رفته است ، ولى به هر حال شعر زياد نگفته و در زمان خودش هم به نام يك شاعر معروف نبوده ، همچنان كه در زمان خودش به عنوان يك درويش و يك صوفى حرفهاى هم معروف نبوده است . متصوّفه مردم پنهانى نبودهاند ، سلسلهها و رشتهها داشتهاند ، استادهايشان همه مشخص بوده ، اين شيخش آن بوده ، آن شيخش آن ديگرى بوده ، كه سلسلههاى صوفيه را نوشتهاند . و بعلاوه شما مىبينيد كه اينها اغلب در لباس و در « زىّ » با ديگران تفاوت داشتهاند ، كلاهشان كلاه مخصوصى بوده ، و در عصرهاى اخير كشكول و تبرزين و اينجور چيزها بوده ، سر نمىتراشيدهاند ، به قول خود حافظ « نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند » . ظاهراً حافظ حتى زىّ تصوف هم نداشته ؛ اگرچه گاهى در تعبيرات خودش مثلًا مىگويد : « حافظ اين خرقهء پشمينه بينداز و برو » ولى اينها دليل نمىشود كه واقعاً حافظ عملًا هم خرقهء پشمينه مىپوشيده است . اين « خرقهء پشمينه » هم كه لفظش آمده ، مثل خيلى الفاظ ديگر حافظ است ، كه بعد روى آن بحث مىكنيم . اين را من صد درصد نفى نمىكنم كه حافظ در زىّ اهل تصوف بوده ، ولى تا آنجا كه من مطالعه كردهام قرينهاى به دست نيامده است كه در زىّ اهل تصوف بوده و بلكه قرائن بر خلاف است ، و حتى با اينكه اين مرد در ديوان خودش تكيهء زياد دارد كه بى « دليل راه » - يعنى بىمربى ، آن كه متصوفه او را « مرشد » و احياناً « شيخ » و « استاد » مىگويند - [ نبايد طى طريق كرد و ] تكيهء عجيب دارد كه كسى بدون استاد و مربى محال است كه اين راه را بتواند طى كند :
قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن * ظلمات است بترس از خطر گمراهى « 1 »
هامش
( 1 ) بعد در جاى خودش خواهيم گفت كه حافظ اشعار زيادى در اين زمينه دارد و اين يكى از مسائل فوق العاده عظيمى است كه اين طبقه روى آن تكيه دارند كه هركسى در اين طب روحى ، يك پزشك مراقب مثل پزشك خانوادگى نه پزشكهاى معمولى احتياج دارد ، يك كسى كه هميشه بر روح او اشراف داشته باشد ، نه كسى كه يك وقتى اگر مشكلى بود برود سراغش حالش را به او عرضه بدارد ، مثل طبيبى كه ما احياناً به او مراجعه مىكنيم . نه فقط خواندن كتاب كافى نيست ، مراجعه به پزشك كافى نيست ، بلكه اينها معتقدند هركسى بايد يك پزشك معالج مراقب دائم داشته باشد و بدون آن محال است [ بتواند اين راه را طى كند . ]