ابن ابى الحديد گاهى آنچه را كه عرفا در همهء كتابها گفتهاند در چهار سطر بيان كرده است - يك جا آنچنان فيلسوف مىشود و استدلالات عقلىِ فيلسوفانه مىكند كه هيچ فيلسوفى به گَردَش نمىرسد ؛ يعنى على عليه السلام هرگز عقل را تحقير نمىكند .
بنابراين ، انسان كامل اسلام با انسان كامل عرفان در اين جهت فرق مىكند . عقل در انسان كامل اسلام رشد و نمو كرده و در كمال احترام است ، در صورتى كه در انسان كامل عرفان ، عقل تحقير مىشود . مسئلهء ديگر « جامعه گرايى » بود كه اين را هم در جلسهء گذشته عرض كردم « 1 » .
روگردانى از طبيعت
در اين جلسه يك مطلب ديگر را عرض مىكنم و آن اين است كه عرفان منطقش اين است : « از خود بطلب « 2 » هرآنچه خواهى كه تويى » . عرفان مكتبى درون گراست . در اين مكتب ، دل از جهان بزرگتر است ؛ يعنى اگر تمام عالم را يك طرف و آنچه را كه آنها « دل » « 3 » مىگويند طرف ديگر بگذاريم ، دل از همهء عالم بزرگتر است . آنها به عالَم ، انسان صغير و به دل ، انسان كبير مىگويند و چون جهان و دل را يكى مىدانند [ به اين معنا كه ] دو نسخهء مختلف از دو عالم متطابق هستند ، جهان را « عالم صغير » و دل را « عالم كبير » مىنامند . نه اينكه بگويند انسان ، عالم صغير است و اين عالم ، عالم كبير ؛ بلكه مىگويند اين عالم - كه ما آن را عالم كبير مىگوييم - عالم صغير است و انسان ، عالم كبير ؛ و عالم ، انسان صغير است ، و انسان كبير همان است كه در درون تو وجود دارد . ببينيد مولوى چه مىگويد :
چيست اندر خُم كه اندر نهر نيست * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
آيا مىشود چيزى در خانه باشد ولى در شهر نباشد ؟ نه ، چون خانه خودش جزء شهر است . هرچه در خانه است ، نمونهاى است از آنچه كه در شهر است . آيا مىشود چيزى در خم آب باشد كه در نهر نباشد ؟ آنچه در خم است ، قسمت كوچكى است از آنچه كه در نهر است .
هامش
( 1 ) اگر لازم شد ، توضيح بيشترى مىدهم .
( 2 ) « از خود بطلب » يعنى از دل بطلب ، از درون بطلب .
( 3 ) دلى كه آنها مىگويند يعنى همان روح الهىاى كه در هر انسانى دميده شده است :وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي .