گفت آن يار كزو گشت سردار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
عرفان در توجه به درون ، هرچه بخواهيد جلو رفته است
تمثيل مولوى
مولوى در دفتر ششم مثنوى داستانى آورده است كه البته تمثيل است . مىگويد :
مردى بود طالب گنج كه دائماً از خدا گنج مىخواست . اين آدم - كه از اين تنبلهايى بود كه دلشان مىخواهد پايشان در يك گنجى فرو رود و بعد يك عمر راحت زندگى كنند - مىگفت : خدايا اين همه آدم در اين دنيا آمدهاند و گنجها زير خاك پنهان كردهاند ، اين همه گنج در زير زمين مانده است و صاحبانش رفتهاند « 1 » ، تو يك گنج به من بنمايان . مدتها كار اين مرد همين بود و شبها تا صبح زارى مىكرد . تا اينكه يك شب خواب ديد ( خواب نما شد ) . هاتفى در عالم خواب به او گفت : از خدا چه مىخواهى ؟ گفت : من از خدا گنجى مىخواهم . هاتف گفت : من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم . من نشانيهايى به تو مىدهم و از روى آن نشانيها سر فلان تپه مىروى و تير و كمانى با خودت برمىدارى ، روى فلان نقطه مىايستى و تير را به كمان مىكنى . اين تير هرجا كه افتاد ، گنج همان جاست . بيدار شد ، ديد عجب خواب روشنى است . پيش خود گفت : اگر نشانيها درست بود ، يعنى چنين جايى با آن نشانهها وجود داشت ، حتماً مىتوانم گنج را پيدا كنم . وقتى رفت متوجه شد همهء نشانهها درست است . روى آن نقطه ايستاد . فقط بايد تير را پرتاب كند ، تير به هرجا كه افتاد آنجا گنج است . ولى يادش آمد كه هاتف به او نگفت تير را به كدام طرف پرتاب كن . گفت : اول به يك طرف مثلًا رو به قبله پرتاب مىكنم ، ان شاء اللَّه كه همان طرف است . تير را برداشت به كمان كرد و به قوّت كشيد و آن را رو به قبله پرتاب كرد . تير در جايى افتاد . بيل و كلنگ را برداشت و رفت آنجا را كند ، ولى هرچه كند به گنجى نرسيد . گفت : حتماً جهت را اشتباه كردهام . تير را به طرف
هامش
( 1 ) در قديم نه اسكناس بود و نه بانك . مردم سكههاى خود را در زير خاك مخفى مىكردند و گاهى از ترس اينكه كسى بفهمد ، به بچهها و ورّاثشان هم نمىگفتند . قبل از آنكه سرّ خود را به كسى بگويند كه مثلًا من پولها را در فلان جاى اتاقم زير خاك مخفى كردهام ، مىمردند و اين همه پول زير خاك مىماند .