ديگرى پرتاب كرد ، ولى باز به نتيجه نرسيد . به هر طرفى كه پرتاب كرد ، گنجى پيدا نكرد . مدتى كارش اين بود و اين زمين را سوراخ سوراخ كرد ولى به چيزى دست نيافت . ناراحت شد . باز به گوشهء مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد : خدايا ! اين چه راهنمايىاى بود كه به من كردى ؟ ! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم . مدتها زارى مىكرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد . يقهاش را گرفت ، گفت : اين چه معرفىاى بود كه به من كردى ؟ ! حرف تو غلط از كار درآمد . هاتف گفت : مگر تو چه كردى ؟ گفت : به همان جا رفتم ، نشانيها درست بود و من نقطهء مورد نظر را پيدا كردم .
تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوّت كشيدم . هاتف گفت : من كى چنين چيزى به تو گفتم ؟ تو از دستور من تخلف كردى . من گفتم تير را به كمان بگذار ، هرجا افتاد همان جا گنج است ؛ نگفتم به قوّت بكش . گفت : راست مىگويى . فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت ، تير را به كمان گذاشت . تا تير را رها كرد ، پيش پاى خودش افتاد . زير پايش را كند ، ديد گنج همان جاست . ملّا به اينجا كه مىرسد ، مىگويد :
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد * تو فكندى تير فكرت را بعيد
اى كمان و تيرها برساخته * گنج نزديك و تو دور انداخته « 1 »
در عرفان روى اين زمينهها : از خود بطلب ، دل شهر عجاب است ، جهان خم است و دل چون جوى آب ، جهان خانه است و دل شهر است ، و امثال آن فوق العاده تكيه شده است ؛ يعنى جهان بيرون و طبيعت خيلى تحقير شده است . در مكتب عرفان ، طبيعت حتى به عنوان يك كتاب كوچك ، كمتر معرفى مىشود ( نمىگويم هيچ معرفى نمىشود ) و حال آنكه در كلام منسوب به اميرالمؤمنين ، عالمْ عالم اكبر است و انسانْ عالم اصغر :
دَواؤُكَ فيكَ وَ ما تُبْصِرُ * وَ داؤُكَ مِنْكَ وَ ما تَشْعُرُ
وَ انْتَ الْكِتابُ الْمُبينُ الَّذى * بِاحْرُفِهِ يَظْهَرُ الْمُضْمَرُ
ا تَزْعَمُ ا نَّكَ جِرْمٌ صَغيرٌ * وَ فيكَ انْطَوَى الْعالَمُ الْاكْبَرُ
هامش
( 1 ) يكى از علماى اخير كه از فضلا و آدم باحال و معتقدى بود ، مىگفت من اين داستان را خوانده بودم و معنىاش را نمىدانستم . از مرد واعظى كه ذوق عرفانى داشت و خيلى به مثنوى مسلط بود پرسيدم :
ملّا در اين داستان چه مىخواهد بگويد ؟ او در جواب من يك جمله بيشتر نگفت ، گفت :وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ. مىخواهد بگويد [ حق ] در خود شماست .